دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
نوازش یک دست سرد!
این روزا مرگ بهم خیلی نزدیکه.نوازشش رو روی سرم احساس میکنم.بر عکس اون چیزیه که
می کردم.اصلا ترسناک نیست.دارم حسش می کنم.نمی دونم کی و کجا،اما نوازش دستای
سردش رو به خوبی روی تنم حس می کنم.همه هست با هام.پایداری این دوستی نزدیکه
خیلی نزدیک...
شنبه بیست و هفتم مهر 1387
یک جمعه با سیمای ضرغامی
سرگیجه داشتم.از آن جمعه های گه.ی بود که هیچ رقمه خیال تمام شدن نداشت.بی حوصله
وسط خانه قل می خوردم و بدو بیرا می گفتم به تو و خودم و همه ی آدم هایی که این روزها
باعث گند گرفتگی روحم شده اند.
هن هن کنان مبل خپل و عهدبوق دوران عاشقی مادر را می کشم جلوی تلویزیون و خودم
را پرت می کنم رویش و فرو میروم میان گوشت های پنبه ای و نرمش.تلویزیون روشن است و
طبق روال همیشه یک الاغی مجیز خر دیگری را می گوید و من به ریش هردویشان هر هر می خندم
توی دلم فکر می کنم که حداقل جای شکرش باقیست که این نان به نرخ روز خور نمک به حرام*
را فرستاده اند لبنان و کمتر ریختش را میبینم.همین قضیه کمی هیجان زده ام می کند....
توی همین شلوغ پلوغی ذهنی می شنوم که گوینده می گوید مراجع تقلید از ضرغامی به خاطر
ساخت برنامه های مفید و سازنده تشکر کرده اند!خب معلوم میشود که مراجع فسیل شده اند (این
جمله بنا به خواسته ی دوستی عزیز حذف شد..........)
بی خیال قربان صدقه های مرسوم منتظر دیدن کارتون نوستالژیکی میشوم که هر هفته مجری ننر
برنامه کودک برایمان پخش می کند و باید از این لطف بی دریغ حسابی خر کیف شویم.!!!!
کارتون نوستالژیکم را میبینم و حالم بهتر نمیشود.خیال جم خوردن از جلوی تلویزیون را ندارم.منتظرم
فیلم سینمایی ببینم تا این عصر کش آمده غروب شود....
از این بهتر نمیشد!سن فیلم از مادر بزرگ قجریم هم بیشتر است و تصویرش مدام مثل چراغ نفتی
به پت پت می افتد...دلم به حال خودم می سوزد و هرهر به قیافه ی وا رفته ام می خندم.سعی
می کنم از جلوی تلویزیون در بروم که شدنی نیست.آرام آرام از روی مبل به روی زمین می چکم و
تلفن را که زیر صندلی افتاده بر میدارم و ۱۶۲ را شماره گیری میکنم.....
ـ راهنمای ۲۳۴!لطفا منتظر بمانید.....
ـ ......................
ـ بله بفرمایید؟
ـ سلام.میخوام یه سئوال بپرسم.
ـ خواهش میکنم بفرمایید؟
ـ امروز توی اخبار گفتین مراجع از رئیستون به خاطر ساخت برنامه های مفید و سازنده تشکر کردن!
ـ بله خواهرم.بله![]()
ـ برادرم می شه بفرمایید کی این برنامه ها پخش شد که من ندیدم؟
ـ ...........
ـ الو؟
ـ خب تمام برنامه های شبکه ی هفت آموزشیه...
ـ آهان!پس مراجع عزیز یاد جوونیاشون افتادن می خوان درس بخونن..البته ماهی رو هر وقت از آب
بگیری تازه س! اما برادرم!!!! من سواد دارم نیازی هم به آموزش پودمانی ندارم چون جون کندم رفتم
دانشگاه.واسه ی من چی ساختین؟
ـ ![]()
ـ یه سئوال دیگه هم می خوام بپرسم.
ـ .........
ـ ماها خیلی بی شعور و نفهم به نظر میایم؟
ـ
جان؟؟؟
ـ ببین برادرم به من نگو جان.این وسط مشکل منکراتی پیش میاد بعد سیروس مقدم مجبوره زحمت
بکشه اینبار به کمک نابغه ی قرن آقای سلحشور ((روز حسرت ۲ )) بسازه و خانم بایگان دوباره
بیفتن تو زحمت هی برن برزخ ببینن ما داریم چه طوری زجر کش میشیم.نگو برادرم..نگو!بیکاری؟!
ـ شما حالتون خوب نیست خانم.
ـ جواب منو بده.به نظرت ما خیلی خریم؟
ـ ما چنین حرفی زدیم؟
ـ نزدین؟واقعا نزدین؟پس این چیه به عنوان فیلم روز جمعه گذاشتین؟ما عقلمون در حد دیدن فیلمای
دوره ی دل دل میرزاس؟
ـ .........
ـ الووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
ـ داد نزنین.گوشم با شماس...
به چه حقی توهین می کنین؟
ـ ............
ـ نمی تونی جواب بدی گوشی رو بده به رئیست اگر پاچه خواریش از آیات عظامش تمو شده....
ـ به خودتون مسلط باشین....
ـ نمی خوام.این آیات عظام این فیلمو دیدن و به خاطرش لوح تقدیر می دن؟ آخه خجالت بکشین.هی
داد می زنین بحران اقتصادی آمریکا رو ترکوند،به نظرتون ما خیلی خوشبختیم که بازیگرامون دونه دونه
دارن در میرن؟ بیچا ره ها شما از سینمای هند هم کمترین.........
ـ شما از جوونا بپرس چی دوست دارن ما همونو براشون می سازیم!
ـ این کار من نیست آقا.شما به خاطرش پول می گیری.این اراجیفتون رو هم ماهواره پخش می کنه
تازه وسطش کامران و هومن هم یه قری میدن روح آدم جلا می گیره....
ـ خواهرم اونا سریال ها و فیلم های ما رو می دزدن تقصیر ما چیه؟
ـ لطفا بی عرضگی خودتون رو گردن دی گران نندازین برادرم.........
ـ ![]()
ـ اونوقت می گن مردم چرا میرن فیلم سوپر و مستهجن میبینن......
ـ یعنی هرکس حوصلش سر رفت باید بره فیلم سوپر ببینه؟
ـ شما بگو چه غلطی بکنه؟سی دی فروش ها رو هم که دارید جمع می کنین.پس به منی که از اول
تا آخر هفته سگ دو می زنم و پول ندارم برم دوبی کنسرت ابی و اندی ببینم چه غلطی بکنم؟ شما
خودت اگر امروز خونه بودی این فیلم رو میدیدی؟
ـ .................
ـ می دیدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟
ـ داد نزنین تو رو خدا...نه...نمی دیدم.
ـ یعنی شعور من از تو کمتره؟من باید ببینم اونوقت تو و رئیست نبینین؟
ـ شما صداتون می لرزه خواهرم!خودتون رو کنترل کنین.
ـ برو به رئیست بگو بهترین سریال تلویزیونت ((مرگ تدریجی یک رویا)) س که خوب هم داره به هدفش
میرسه!
ـ چه هدفی؟اینکه زنای با سواد و روشنفکر و کتابخون رو یک سری فاحشه نشون بده........
ـ .........
ـ خدافظ برادرم.
.
.
.
بعد از این مکالمه با خوردن دوتا دیازپام ناقابل روی همان صندلی دوره ی عاشقی مادر خوابم برد......
*:منظور از نان به نرخ روز خور نمک به حرام کامران نجف زاده بود.
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
شبی با آه!
دلم می گیرد و چشمم به راه است
میان ما جدایی قد آه است....
همین آهی که هردم بر دل ماست
همان چشمی که تا فردا به راه است...
برای پر زدن بالی نمانده
ببین دستم به سوی دست ماه است...
ولی امشب منم با مرگ حسی
که از روز ازل بی تکیه گاه است...
کنم گریه تمام شب برایت
تو ای دل که صدایت آه و آه است...
پی نوشت:آره!درست حدس زدی!دلم گرفته.این خطای بالا هم بغضمه که ریخت روی صفحه.اشکال
زیاد داره می دونم.پس لطفا منتقد ادبی نشو...
پنجشنبه هجدهم مهر 1387
آسمونی واسه خودم...
گاهی دلت به چیزای کوچولو خوشه،به یه عکس،به یه کتاب،حتی به یه پنجره ی بی منظره...
منم دلخوشم به یه آهنگی که می برتم توی یه جایی که اصلا به شلوغی و تکرار بهشت
نیست،شبیه جنگلای شمالم نیست.می برتم یه جای خلوت،یه جای آروم که همیشه شبه اما
از او ن شبای خنک و خواستنی.نه از اون شبای کارت پستالی،یه شبی که بوی نمش دیوونت
می کنه و باد شلاق میزنه تو صورتت،خودتم پرت میشی وسط یه آسمون این شکلی:

حالا من وسط این آسمون نشستم و گه گاهی یه پکی به سیگار جلو دستم می زنم و فک می کنم
که گاهی می شه فرامو کنی که چه قدر دلت وضعش خرابه....
پی نوشت یا یه چیزی توی همین مایه ها:از یاری سبزتون ممنون!نیاز به دلگرمی ندارم حالم هم خیلی
خوبه.می دونم که سیگار عامل اصلی سرطان و برای سلامتی زیان آور است!اما شماها بی خیال
این قضیه شین که حس خوبی به این نصایح مادرانه که به صورت خصوصی پرتاب می شه ندارم...
اسم آهنگ رو هم نمی ذارم و لینک هم نمیذارم که فلانجا دانلود کنین.حقیقتا دوس دارم که فقط
خودم برم باهاش آسمون.هرچند می دونم اکثرتون شنیدینش.
قالب رو هم عوض کردم.دیگه دوسش نداشتم :))
دوشنبه هشتم مهر 1387
غم شیرین...
این روزها حالم عجیب و غریب است.سرخوشم و خنگ!می نشینم روی صندلی چوبی پایه
شکسته ی کنج دیوار و کتاب های عهد بوق می خوانم.کتاب می خوانم از دانیل استیل و
عین ابر بهار برای عشق های نافرجام و خاله زنکی اشک میریزم.می شوم دخترک موبور اروپایی
که با مادر ((بوی فرندش)) آبشان توی جوب نمی رود و به خاطر این بی عدالتی تا یک هفته تب میکنم
و اول هفته عاشق مردی خوش قدو بالاتر و پولدار تر می شوم که خوشبختانه مادرش یا با دوست
پسرش فرار کرده و یا پسر بلوند و خوشکل قلب من آدم حسابش نمی کند!آخر داستان هم با یک
پیراهن آستین پفی و جلف که منصوب به لباس عروس است به قصر کوچکمان در ایالت نیوجرسی
پناه می برم و سعی می کنم همسر خوبی برای مرد خوشکل قصه هایم باشم.
این روزها احوالم ملس است!صبح ها با الهه راه می رویم و حرف می زنیم و به سبک خودمان روزه
خواری می کنیم و روزه داریم!ظهرها در خانه مصاحبه پیاده می کنم و فیلم های مبتذل عشقی
نگاه می کنم.گاهی هم سریال خانواده نگاه می کنم و در بلاهت هرمز شجاعی مهر سهیم می شوم.
این روزها آهنگهای قدیمی را زیر و رو می کنم و با صدای قژقژ کاست عهد بوقمان صفا می کنم.
فرهاد هم گوش نمی دهم!دلم می گیرد از این غم دلش!صدایم می لرزد و می ترکم در این انبوه
نبودن ها و نخواستن ها...این روزها سقفم بدجور تن ابر آسمانیست که خیلی وقت است دوستش
ندارم.
اینجا دنیای آدم های تنهاست.دنیای عشق های الکی!دنیای بی پناهی میان روزهای ملس اول
مهر!
یک جایی گم شده ام!این گم شدن دل چسب است.اصلا غمش حسابی شیرین است.این گیج و
منگی ها و عطسه های فصلی حالم را جا می آورد.این گریه های بی وقت کنار خیابان،توی ایستگاه
اتوبوس را دوست دارم.این گریه های از سر آرزوهای خیلی کوچک که حالا محال به نظر میرسند را
بدجور عاشقم...
این روزها با غمم عجینم.با این غم شیرین....

