یکشنبه سی و یکم شهریور 1387
...
وقتی جهان از ریشه ی جهنم و آدمی از ریشه ی عدم و سعی از ریشه یاس می آید،وقتی
تفاوت ساده در حرف ((کفتار))را به((کفتر))تبدیل میکنند،باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های
بی طرفی مثل ((نان)) دل بست.((نان))را از هر طرف که بخوانی((نان))است...
((همیشه زنده،قیصر امین پور))
پی نوشت:۱ـ من نه افسرده ام نه تصمیم به خودکشی دارم،نه بدبختم و شکست عشقی خوردم
سرجدتان از این نظرات زندگی بخش پرتاب نکنید...
۲:بروید و تئاتر((بیداری خانه ی نسوان)) اثر حسین کیانی که این روزها در سالن چهار سو اجرا
می شود را ببینید.کاری به یاد ماندنی که رخوت سینمای زهوار در رفته مان را از یاد میبرد.تا ۵ مهر
هم بیشتر وقت ندارید.
۳:این شعر بالا را بی نهایت عاشقم.اصلا حرف دل است به زبانی تازه.در موردش برایم حرف بزنید.
۴:اینجا بیشتر طرح داستان می نویسم.نوشتن در مورد احساسات زودگذر به معنای از نفس افتادن
نیست،دست از این اظهار نگرا نی های مادرانه بردارید که جدا کارم به خودکشی می کشد...![]()
۵:این روزها کمی کرختم و این کرختی را هم دوست دارم.حالم خیلی هم خوب است و هر هر هم
بلدم بخندم اما دلیلی برای خندیدن نیست.
۶:همین.
جمعه بیست و نهم شهریور 1387
فکر می کنم به خاکستر سیگار روی میز...
نشسته ام فکر میکنم به جان کندن دیشب تا صبح...به بی حوصلگیهای چند روزه و مزاحم سمجی
که بدجوری روی اعصاب است...نشسته ام و فکر می کنم به کتاب((جادوهای داستان)) که باید تا
تهش را یکسره بخوانم و فردا برایش نقد بنویسم تا باشگاه کتاب پر شود.فکر میکنم به این جستار
در داستان نویسی معاصرکه نقدش کار من نیست و این را نمی شود به دیگران فهماند،فکر میکنم
به این که از بس زورکی کتاب خوانده ام و زورکی نقد نوشتم دیگر حوصله ی لذت بردن هم ندارم،به
این که اگر زندگی هم زورکی نبود بیشتر میشد دوستش داشت...
به سیگاری که آرام آرام دود میشود و خاکسترش بد جور خوشرنگ است هم فکر میکنم،به این که
آرام آرام کاغذ خط خطی هایم را می سوزاند و دلم نمی سوزد،به این که این سوختن را دوست دارم
و ککم هم از سوختن نوشته هایم نمی گزد...
به دیالوگهای دوست داشتنی هم فکر میکنم.به همه ی حرفهایی که برایشان گریه کردم و با گوشه ی
آستین صورتی رنگ پیراهن گل من گلیم اشکهایم را به خاطرشان پاک کردم،به تمام هرچه که برایم
دوست داشتنی ترین بودند و حالا حتی حوصله ی گریه کردن برای نبودشان را ندارم...
به گریه های این چند وقت هم فکر می کنم،به این که چقدر بی دلیل اشکم را خرج می کنم و وقتی
که باید گریه کنم هیچ بغضی نیست و مجبورم ساعتها به دیوار روبری تختم خیره شوم و خفه خونم را
با عکس روی دیوار شریک شوم.فکر میکنم به سقف بد رنگ اتاق و چشمان از حدقه در آمده ام نزدیک
صبح...
فکر می کنم به سیگار کشیدن های بی دلیلی که عادتم شده و نتیجه اش جز سردردهای مزمن این
چند روز چیزی نیست...
فکر می کنم به فیلمهای بلای دم افطار،به داداشی لج در آر که باید تا آخر عمرش پیر پسر بماند و هیچ
خری محل سگش هم نگذارد...به آن مادر شوهر خوشحالی که با عروس خدا بیامرزش هفته ای هفتاد
بار به معراج میرود و من الاغ نگاهش می کنم و می گویم کاش من هم یک قطع نخاع بودم...به دعا
و مناجات وقت سحری که آن مردک یخ و ننر به گندش می زند و در دلم فحش آبدار نثارش می کنم و
بی خیال نماز اول وقت به مناسبت ماه رمضان تا ۱۰ صبح کپه ی مرگم را می گذارم.به خودم هم فکر
می کنم،به موهایم که خیلی زود در حال سفید شدن است و صورتی که خیلی وقت است مال من
نیست...
فکر میکنم،فکر میکنم و سیگارم آرام آرام ته می کشد و من فکر میکنم به سیگار دیگری که باید روشن
کنم،به این که این دودهایی که اینطور آشفته بالای سرم می چرخند را نمی شود دوست نداشت،به
اینکه چقدر حرف نا گفته ماند و این متون پراکنده را دوست ندارم،به این که آمار وبلاگم نشان میدهد
اکثر دوستان با جستجوی عباراتی چون س.ک.س.ی و باسن در گوگل به اینجا رسیدند و من دلم به
هم می خورد از اینکه سایت س.ک.س.ی را انداخته ام و طرف پشت میزش مینشیند و برای ارضای
تمایل جنسیش اینجا پیغام س.ک.س.ی میگذارد...
فکر میکنم به این که این پست را دوست ندارم،به این که این روزها نمی شود دلخوش بود،به این که
بزنم همه چیز را خراب کنم....به این که این مجری مسابقه ی محله که الان صدایش در خانه پرشده
لایق یک گلوله است تا یادش بماند بچه ی دوره ی کامپیوتر حوصله ی شیرین کاری ندارد،تا بداند
صدای نکره اش بدجور روی اعصاب است و دوست دارم این جمعه را خفه شود...
باز هم فکر می کنم به این پست که عجب مسخره قرار است تمام شود و تا فردا روحم را می خورد که
باز هم گند زدی دختر....
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
پیاده روهای عاشقی
گاهی احساسات سرکوب شده ام جوش می آورند.التهاب عجیب و غریبی می گیرم و می شوم
عین دخترهای دبیرستانی که هر هفته عاشق یکی می شوند...
این هفته هر روز عاشق بودم.عاشق تمام آنهایی که در دوره ی دبیرستان دوستشان داشتم.
همانهایی که از سر کوچه ی مدرسه عاشقشان می شدم و برایشان تب می کردم و فروغ را از بر
می خواندم.همانهایی که از ترس ضایع شدن بینشان جوشهای بلوغم را زیر مقنعه ی زشت و
بدترکیب مدرسه پنهان می کردم.آخر سال هم اصلا یادم نمی ماند ا.ل عاشق کدامشان شدم!
حالا این روزها یی که هر روز مجبورم از جلوی مدرسه ی مخروبه ی موسوی رد شوم،باز هم عاشقم
عاشق همان پسرهای تخس و لاغرمردنی که امروز یا پدر شده اند و یا شوریده یا کاسب...همانهایی
که انگار کارشان دید زدن دخترکانی بود که قرار بود معصومیتشان را با آنها افطار کنند...
دوست دارم این پیاده روی باریک جلوی مدرسه را.همین پیاده روی سنگ فرش شدهای که اولین
نشانه های زنانگیم در آن رقم خورد،همین پیاده روهای وقتهای عاشقی،همین پیاده روهای سنگی
که مهربان بودند با کفشهای تخت و طوسی رنگ دانش آموزان مدرسه ی دخترانه ی((شهید موسوی)).
من عاشقم این وقتهاییکه برای پیدا کردن یک احساس گم شده با ضربان قلب هزار طی شد،عاشقم
وقتهایی که به بطالت گذشت و درسی خوانده نشد...عاشقم گیسهای بافته ام را که مادر برایم شانه
می کرد و من تاب موهای مجعدم را در بافت ریزش پنهان می کردم......
حالا تنها از عشق پیاده روهای سنگی آن سالها دفتری کوچک مانده که هر فصلش قصه ی عشقی
تازه است و عکسی غبار گرفته از حیاط مدرسه کنار ساره ومینا.میناکه امروز با دختر کوچکش از کنارم
رد می شود و حتی نگاهم نمی کند و لاله که پنچ سال است مهمان آسایشگاه روانی روزبه است و
منی که سر درگمم هنوز میان این پیاده روهای عاشقی...
جمعه پانزدهم شهریور 1387
می شه برامون سوت بزنی؟
شما سوت بزن ما عشق کنیم.شما هفته ی خاکستریت رو داد بزن ما دیوونه شیم.شما گیتارت رو
بردار و برای ما سقف و بخون ما هم دوباره عاشق می شیم.شما بخون ما دیوونه می شیم مثل
وقتهایی که مادرم تعریف می کنه از شباییکه توی کافه لابوهم می خوندی و عاشقشون می کردی.
حالا امشب یه شب مهتاب رو می خونم و عاشق می شم.تو هم اگه از این طرفا رد شدی برای ما
سوت بزن که بفهمیم ((فرهاد))اینجا بوده...
این روزا وقتای نزدیک رفتنت دلتنگم.گورستان پرلاشز رو سرچ می کنم و عکس قبرت میاد روی صفحه
من نگاه می کنم اما سوت نمی زنم فقط یکی توی گوشم میگه:
مث یه خواب کوتاه
مث یه کوه بلند..........
منم آروم آروم طوری که فقط خودم بشنوم میگم:
یه مرد بود
.
.
.
یه مرد........
یکشنبه دهم شهریور 1387
دستنوشته های یک آدم بسیار روشنفکر...
خیلی وقت است که دستم به نوشتن نمی رود.بیشتر مینشینم کنار پنجره ای بی منظره و
سیگاری دود می کنم برای این وقتهای بی پناهی.برای این روزهایی که نمی شود اسمش را
روز گذاشت.دوستتر دارم فکر کنم به زمانهای دور.به روزهای قشنگی که گذشت.به بستنی های
دو قلوی روزهای کودکی.به دخترک افغانی سبزی فروشی که اسمش ملکه بود و شب تا صبح
با هم بازی می کردیم و من حسودیش را می کردم و می خواستم سر به تنش نباشد.حسودیم
می شد به اینکه سبزی می فروشد،به اینکه کفشدوزهای میان سبزی ها را صاحب می شود،به
روسری بنفشی که دور گردنش گره میزد و زلف شبق رنگ و لختش را میانش پنهان میکرد،حسودیم
می شد وقتی که مادر از او تعریف می کرد،از اینکه بلد بود چنگال به دست بگیرد و خانم وار غذا
بخورد و من بلد نبودم،از اینکه وقت خوردن شلیته ی پرچینش چرب نمی شد و شلوارک آبی رنگ
من به گند کشیده می شد.
دلم برای ملکه تنگ شده.دوستیش ساده بود،آدم روشنفکری نبود و هر لحظه این روشنفکری را با پتک
به سرم نمی زد.سیگار نمی کشید.مهد کودک هم نمی رفت...
دلم برای سحر آن روزها پر میزند.برای سفره ی نقلی و خوش رنگ آن سالها.برای آن دعای دوست
داشتنی که رادیو می خواند و برایم لالایی بود.برای بیست دقیقه ی آخر سحر.دلم تنگ است برای
نان و سبزی وقت افطار،برای وقتهای خوشبختی،برای روزه های از ته دل که ربطی به اضافه وزن و
ارتقای سطح سلامت نداشت......
دلم تنگ است برای آدم های باشعور کوتاه فکر،برای خانمهای خپل قدکوتاه با خنده های ریز نخودی،
برای کتک کاری های زنگ تفریح،برای دوستیهای صاف و ساده.برای لیله وسط پیاده روهای عاشقی
برای دوستیهای بی شیله پیله، برای همه ی آن چیزهایی که میان فلسفه های فروید و نیچه و عشق
روشنفکری گم و گور شد.برای همه ی آن چیزهای دوست داشتنی که نا خودآگاه تمام شد.
حالا این روزها برای عاشق شدن مارک کفش بسیار نقش مهمی دارد.اینکه وقتی که عاشق شدی
در همان لحظه ی حساس بلوز جیوردانو تنت باشد و مارک شورت و جورابت آدیداس باشد و سیگار
مارلبروی اورژینال دود کنی و نهارت را وسط کافه ۸۷ نوش جان کنی و عاشق جوزپه تورناتوره باشی و
وقتهای دل گرفتن سونات مهتاب گوش کنی بسیار مهم است.اما در رختخواب وقت بروز تمایلات
شهوانی از جملات رکیک استفاده کن،فحش خواهر و مادر بده،جد و آباد معشوق مانیکور شده را که
از وسط تئاتر بیضایی بیرون کشیدی به گند بکش و مردانگیت را نشان بده.وقتی هم که تمام شد
لباس آن فیلسوف روشنفکر بلا را به تن کن و فیلم جدیدی که دیدی را برای معشوق وحشت زده
تحلیل کن.......
وقت نوشتن این سطور سیگارم که اتفاقا مارلبروی اورژینال است ته کشید،احساس میکنم این
روشنفکری کوفتیم هدر رفت.حیف!!!!!!تازه می خواستم در مورد آخرین عشقبازی نیچه با دوست
پسر خوشگلش بنویسم........
دوشنبه چهارم شهریور 1387
دست نوشته های یک فسیل قرن بیست و یکمی
هیچ علاقه ای به نوشتن نداشتم.خفه شدم اساسی.از صبح تا شب فیلم میبینم و در این
گند گرفتگی وزارت ارشاد کتابهای تجدید چاپی را ورق می زنم.له له می زنم برای یک داستان
بی عیب و نقص.این کتابهای پر از غلط و پر از جملات دری وری و دستمالی شده دلم را به هم
می زند.فیلم نگاه میکنم.فیلمهایی که از فرط عشق س.ک.س.ی سگی می شود و تو حالت از هر
چه عشق زیر و رو می شود.عشقی که آخرش به پستانهای ورقلمبیده ی اسکارلت ژوهانسون
ختم شود که عشق نیست...
دیروز نرسیده به میدان ولیعصر یک رستوران کوبایی دیدم که اسمش((چه))بود.رفتم داخل
و غذای کوبایی و چای با لیمو ترش سفارش دادم و سعی کردم سنخیتی میان عکسهای جناب
((چه گوارا)) و صدای خانم سلن دیون کشف کنم که متاسفانه نتیجه حاصل نشد.جایتان خالی
خانم گارسون مثل سگ پاچه می گرفت و مواظب رفتارت بود.غذای کوبایی را که سیب زمینی
گندیده با تخم مرغ بود جلویم پرت کرد و من هم تا آخرین لقمه را با ولع خوردم.نه اسهال گرفتم
نه روده ام ترکید،اما قسم خوردم غذای کوبایی که مادرم فیدل کاسترویی ترش را بلد است به
قیمت خون پدرم حناق نکنم...به نظرم این چه گوارا هم از همین اسمهای دستمالی شده ی
چند سال اخیر است.....
حالا وسط اتاقم نشسته ام و ((عشق سالهای وبا ))تماشا می کنم.از همان فیلمهایی که آخرش
بابت عاشق شدن به گه خوردن می افتی.از همان فیلمهایی که یک روز کتابش را به عشق همین
کوبای پیر و گابریل گارسیای سرطان گرفته قورت دادی و حالا دیگر دوستش نداری...
این روزها همه چیز دستمالی شده.حتی اتاق خواب فیلمهای س.ک.س.ی و عشقی که پر است از
پستانهای ورقلمبیده و لبهای پروتز شده و خانمهای باسن گنده و کمر باریک.دلم عشق آنشرلی
را میخواهد با آن موهای قرمز هویجی.دلم یک عشق دست نخورده می خواهد با طعم صورت های
گلی.دلم عرق گیرهای پاره می خواهد و خانم معلمهای ترشیده و دست و پا چلفتی.دلم............
ولش کن.دل من حسابی مشکل دارد شاید وبا گرفته ام،شاید هم مردم.من یک آدم فسیل شده
میان مرز دیروز و امروزم......

