تبليغاتX
بادبادک

شنبه دوازدهم مرداد 1387

برای وقت های تنهایی...

 

کاملا طبیعی رفتار میکنم.نه غمگین جلوه می کنم نه عصبی.خیلی هم شنگول و روبراهم.

کم غذا هم نشده ام،سه وعده به اشتها غذا می خورم و انرژی هم کم میاورم.هیچ مهمانی

را رد نمی کنم.سینما هم می روم و ((زنها فرشته اند)) نگاه می کنم و به خودم و کارگردان

بی سوادش فحش می دهم.بعد هم از سینما بیرون میزنم و یخ در بهشت با طعم پرتقال را

با ولع سر میکشم.کفش هم می خرم.یک کفش شیک دخترانه با رنگ صورتی جیغ و با شال

صورتی ست می کنم.در راه به کفش عروسکی پاشنه بلند صورتی که در کیفم چپانده ام

فکر می کنم و می دانم هرگز و تحت هیچ شرایطی نه نگاهش می کنم و نه پایش می کنم.

عروسک هم میخرم یک عروسک خپل و کچل زشت می خرم و گوشه ی کوله پشتی آویزانش

می کنم و عین دختر های خانم و دم بخت حلقه های طلا فروشی ها را نگاه می کنم و دنبال

یک حلقه ی ظریف مغازه ها را بالا پایین میکنم.

حوالی میدان تجریش منتظر ماشین ایستاده ام دخترکی تازه بالغ یواشکی به آیینه ی دستش

نگاه می کند و رژ لبش را پر رنگ میکندومن هم به اس ام اس رکیک رفیقم با صدای بلند می خندم

چند متری آنطرف تر تویوتای بد رنگی ایستاده و برایم چراغ میزند و از ضبطش صدای جلف جانوری

که بعدا می فهمم اسمش((ساسی مانکن!!!)) حسابی روی اعصابم پیاذه روی می کند و سعی

می کنم بفهمم که ترانه ای که طرف در آن عربده می زند که((جیگرتو خام خام بخورم)) واقعا چه

حسی را در من باید بیدار کند؟

خلاصه راننده ی تویوتا دو تا فحش آبدار نثارم می کند و گم می شود.من هم بی خیال تاکسی

راه می افتم و فکر میکنم......

فکر می کنم به این که نه از غذا افتاده ام نه مردم گریزم،اما یک جایی در دلم بد جور درد می کند

آنقدر درد می کند که بخواهم بگو یم: چه قدر دلم گرفته.......

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 16:23 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم مرداد 1387

درد دل با خودم.........

 

ـ چته؟

ـ .... من؟

ـ آره،چی شده؟

ـ هیچی.دلم گرفته.

ـ دلت گرفته؟این که تازگی نداره.

ـ نداره؟واقعا نداره؟

ـ نه نداره.تو همیشه دلت گرفته.اما امروز نگاهت هم با همیشه فرق میکنه.

ـ چه فرقی؟

ـ انگار می خوای تمومش کنی.

ـ چیو؟

ـ نمی دونم.شاید یه چیز مهم.مثلا....

ـ مثلا چی؟

ـ من نمیدونم.اما نگاهت آشنا نیست......

ـ نا امیدم کردی.

ـ چرا؟

ـ گفتم شاید بتونی کمکم کنی که بفهمم تکلیفم چیه.

ـ نمیتونی!

ـ چرا؟

ـ آخه تنهایی.تنهایی که نمیشه.

ـ ... راس میگی.ولش کن.....

ـ صب کن!

ـ ها؟

ـ بشین اینجا.

ـ نشستم.

ـ نیگام کن.

ـ نگا؟باشه........

ـ چی دیدی؟

ـ همه ی اون حرفایی که باید می گفتم.

ـ خب پس تمومش کن دیگه......

ـ ها؟

ـ بزن خره دیگه.بزن.....

ـ آخه.......

ـ آخه و اما نداره بزن بزن دیگه......

ـ می ترسم.

ـ از چی؟

ـ از اینکه اگه زدم از فردا چیکار کنم؟

ـ عوضش از فردا یاد هیچی نمیفتی.

ـ .........

ـ بشکن دیگه.

.

.

.

نمیشکنم.

دوست دارم همه ی بلاهایی که به سر خودم آوردم هر روز یادم بیاد.تو هم بمون سر جات توی این

آینه ی قجری مادر........

پی نوشت:

دیروز یه چیزی خریدم که نمیدونم اسمش چیه.مال بچگیا.اون لوله ی استوانه ای که پر از مایع و کفه

از صبح حباب درست میکنم.کیف داره.توی هر حباب هزار تا شهرزاد رنگی میبینم.

شاید این پستو حذف کردم.........

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 21:37 |  لینک ثابت   •