شنبه بیست و نهم تیر 1387
بابای کیمیا هم رفت.......
تازگیها همه جا پر است از آگهی های ترحیم.پر است از دکلمه های غم انگیز در غم آنهایی که دیگر
نیستند.
بعد تو می نشینی و شعر ها را میخوانی و اشک میریزی و با صدای تلفن همه چیز یادت میرود و آن
غم لحظه ای پشت قرار با فی فی جون و شهین جون می شود لطیفه ای بی مزه....
حالا من آنقدر حالم خراب است که تحمل هیچ دکلمه ای را ندارم حوصله ی عرض تسلیت هم ندارم.
دلت خواست بشین و به یاد خاطره ی خانه ی سبز و وکیل دیوانه ای که در آن خانه دنبال روح سبز
زندگی بود گریه کن.
اگر دلت خواست بشین و برای آن دستان هنرمندی که مرتب در هوا تکان میخورد،برای آن موهای
لختی که این آخریها سفید شده بود گریه کن.
اگر دلت خواست برای بابای کیمیا که در حسرت دخترش را به آن خانم دکتر سپرد اشک بریز.
اصلا گریه کن برای شهری که دیگر خسرو شکیبایی ندارد.برای آن صدای گرم که صدای پای آب را
می فهمید و میخواند دلتنگ باش...
اینجارا بخوان.انگار کسی بد جور دلش گرفته برای حمید هامون............
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
یک روز در خانه
صبح حوال ساعت ۸:۳۰
با جان کندن عجیبی از خواب می پرم.فکر کن که در خواب کابوس احمقانه ای میبینم و از این شانه
به آن شانه میشوم که شکستن لیوانهای عهد بوق مادر سکته ام می دهد.همان موقع تلفن جیغ
می کشد و آنطرف خط سجاد صاحبان زند تهدیدم میکند که اگر امروز با اسدا... امرایی حرف نزنم و
آن یادداشت احقانه ام درباره ی دون کیشوت را آماده نکنم تکه تکه ام می کند.
امروز قصد بیرون رفتن از خانه را ندارم و این شروع خود نشانه ی بسیار هیجان انگیزیست.........
صبح حوالی ساعت ۱۰
فیلم میبینم و چیپس میخورم.گه گاهی هم به حرفهای مادرم گوش میدهم و سرم را به نشانه ی
تایید تکان میدهم.از آن فیلمهای معرکه است که پیشنهاد کرده اند اگر حال روحیم مساعد نیست
نبینم.اما من در کمال پررویی ((۲:۳۷ )) تماشا میکنم و سرم گیج می رود.حالا ظرف چیپس خالی شده
و من مات و مبهوت سقف را نگاه میکنم.
ظهر حوالی ساعت ۱
کتاب((کافه پیانو)) تمام میشود و من به این نتیجه میرسم که فرهاد جعفری شدیدا خود شیفته است
فقط نمیفهمم این همه هیاهو برای این کتاب از کجا آب میخورد.بعد از خواندن ۱۰ صفحه ی پایانی
کتاب،به دوست تازه عروسم زنگ میزنم و تا ساعت ۳ خاله زنکی روز جشن عروسی را میکنیم و در
آخر نتیجه میگیریم که عروسی هم چیز خوبیست و خدا یک همسر خوب هم نصیب بنده بفرماید...
بعد از ظهر حوالی ساعت ۵
مادر برای دیدن دوستی بیرون رفته و من میدانم تا نیمه شب برنخواهد گشت،برای خودم جشن
می گیرم و بستنی میخورم و فیلم دهه ی هشتادی نگاه میکنم.فیلم که تمام میشود بادنجان های
خورش فردا را نمک میزنم و میخورم و به حال عشق از دسته رفته ی آرتیست فیلم زار میزنم...
سیگار می کشم و از میان فیلمهایم یک داستان عشقی مبتذل انتخاب میکنم.......
شب حوالی ساعت ۱۰
تلویزیون روشن است و سعی میکنم به قیافه ی کج و کوله ی علی صادقی بخندم.به طرز احمقانه ای
گرسنه ام و خانه را به ویرانه تبدیل کردم.به سیب نصفه ی روی میز گاز میزنم و اس ام اس رفیق تازه
عروسم را میخوانم((یکی میخواست بره تونس،نتونس،اما بالاخره تونس)) نتیجه میگیرم که این
سریالی که میبینم سریال خنده داریست و میشود تحملش کرد که همان موقع به یمن انرژی پر از
هسته مان برق میرود و من از ترس میمیرم.چشمانم را میبیندم و شعر میخوانم و سیگار میکشم.
کاملا اشتباه حدس زدی! نه پابلو نرادا میخوانم نه شاملو را تکرار میکنم.از صبح کاملا احمقانه این شعر
و قیافه ی کج و کوله ی خواننده اش ولم نمیکند:
سلام کسی که تو دلم درخشید
من دیگه دوستت ندارم ببخشید........
نیمه شب ساعت ۱۲
نیم ساعتی میشود که هم برق آمده هم مادر.زیر لب فحشم میدهد و خانه را جمع میکند.من هم
کتاب روی میز را که نمیدانم مادر از کجا پیدا کرده بر میدارم و جلدش را نگاه می کنم.اسم نویسنده
چیزی در مایه های مودب پور است و اسم کتابش هم یک اسم نیناش ناش دخترانه است.دلم لک
زده برای این قصه های خاله زنکی.در حالی که نه به اسدا...امرایی زنگ زده ام و نه تهدید سجاد را
جدی گرفته ام کتاب ((رکسانا)) را میخوانم و احمقانه عاشق شخصیت دلقک کتاب میشوم..........
صبح ساعت ۵ کتاب تمام شده و چشمانم در حال ترکیدن.........
صبح ساعت ۱۰
جلوی دفتر چلچراغ ایستاده ام و از خدا طلب کمک میکنم.میدانم که سجاد منتظر است و من هیچ
غلطی نکردم.ساعت ۱ صفحه بندیست و امیدم به اینترنت و لطف اسدا... امرایی عزیز است....
.
.
.
خوشبختانه به اطلاعتان میرسانم که اینترنت دفتر مجله قطع بود و من هیچ غلطی نکردم.البته خدا
لطف کرد و به یمن نبود اینترنت صفحه بندی مجله ۲۴ ساعت به تعویق افتاد.......![]()
شنبه بیست و دوم تیر 1387
سخن از گیسوی خوشبخت تو بود.......
نشستم و نگاهت میکنم.میون اون لباس سفید چشمای قشنگت برق میزنه.سعی می کنم
خوشحالی چشمات رو بفهمم.تو از دور برام دست تکون میدی و من آروم اشکام رو پاک می کنم
که تو نبینی...
دارم فکر می کنم به خیابون ولیعصر و خیابون افراز،به دستای یخ زذه و لبای خندون و دیوونگیای سر
شب و کبریت توی دستمون.کبریت رو روشن میکنم و می گم:چی میبینی؟
ـ نگام میکنی و با چشمای قشنگت ادا در میاری و میگی:نه بو قلمون،نه مادر بزرگ،کتاب می بینم...
بعد می رم دورتر،می رم دبیرستان و پیش دانشگاهی،به نامه نگاریهای سرکلاس و درسی که هرگز
نخوندیم.به رتبه ی ۷۲ تو توی کنکور آرمایشی و به رتبه ی ۱۵۰۰ خودم....به تخته سیاه و تخته پاک
کنی که میگرفتم روی مقنعه ی سیاهت و مقنعت میشد برف و من ریز ریز می خندیدم و میگفتم:
ـایشاا... عروسیت همینطوری برف میشی.......
و تو دیشب برف شدی و من هم شاد بودم هم غمگین.اما می دونم که می ارزید،تمام این تنهایی ها
به این خنده ی آخرت می ارزید.وقتی که دنباله ی لباس سفیدت رو میگیرم و دستای مضطربت رو توی
دستم میگیرم میبینم که می ارزید.
نمی دونم چرا بر میگردم به گذشته،به حیاط دانشگاه علوم ارتباطات و کفشای یک شکل و بدون بند،
به ساعتای یک شکل صورتی و کوله پشتی های خاکی.می رم به خیابون انقلاب و کتابفروشی نیک و
اون همه کتابی که میخریدیم و سالن دود گرفته ی کافه گودو،به قهوه های تلخ و قهوه لاته ی بدمزه.....
حالا تو روبروی من نشستی،کنار بچه درویش،بچه درویش مهربون با اون نگاه موقر.من فکر میکنم که
خوشبختی امشب تو به همه ی تنهایی ها می ارزید........
الهه جانم،
الهه ی نازم
این خوشبختی برتو مبارک...........
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
دنیای یک آدم بی بال
می شود به یک آهنگ دل خوش کرد.حالا این آهنگ هرچه دوست دارد باشد،جواد یساری،لیلا،
سندی،ناظری،کوهن،ونجلیس،شجریان،سونات مهتاب بتهوون یا هر کوفت دیگر.
می شود آنقدر گوش کنی و گوش کنی و خسته نشوی،آنقدر دلت را نوازش دهد که بغض لعنتی
بترکد و بلغزد روی صورتت و دلت آرام شود.....
می شود به عکسی دل خوش کرد.به عکسی که فلان روز و فلان تاریخ گوشه ی همان خیابانی که
دوستش داشتی گرفتی.با همان ژست هندی و خنده ی جلف.می شود وقتی دلت گرفت آنقدر نگاه
کنی و نگاه کنی تا تصویر بشود ملکه ی ذهن زخم خورده ات که دنبال نشانه ای از روزهای قشنگ
خداست.........
می شود وقتی دلت گرفت بروی آنجا که زندگی کردی،همانجا که نفس کشیدی،همانجا که عاشق
شدی،جایی مثل پارک پرواز،گوشه ی آن صندلی شکسته کنار درخت بید مجنون........
بروی پارک پرواز و زمین زیر پایت را نگاه کنی و گاهی وسوسه ی سقوط آزاد رهایت نکند.........
می شود دعا کنی،از ته دلت از همان جایی که سوخته.می شود میان حیاط امام زاده صالح دخترکان
چادر سفید را عاشق شوی و کنار آن پله های قدیمی شعر بخوانی......
می شود بگردی دنبال آرامشی که نیست،آرامشی که گمش کردی،آرامشی که دوستش داشتی و
حالا میان تمام این روزهای خاکستری مثل همان عروسک پارچه ای کهنه گم شد......
می شود خوشبختی را میان چشمان شیطان دخترکی ببینی که سپیدی صورتش را میان سیاهی
چادر مادر گم میکند...
میشود طعم های دوست داشتنی زندگیت را تجربه کنی،مزه ی قهوه های کافه گودو و تمام آن شورو
شر شبهای عاشقی،مزه ی شکلات ماسیده ی این لپ لپ های بی خاصیت و عروسک های زشت..
می توانی نگاه کنی،به آسمانی که همیشه خالی از ستاره است،به اتوبوسهای زهوار در رفته ی
واحد که پر از زندگی است،به دخترکان جلف تازه بالغ و آدامس باد شده ی گوشه ی دهانشان...........
می توانی بخندی حتی اگر پر پروازت میان پارک پرواز جا بماند و تو تنهای تنها روی درختهای خیابان
ولیعصر آگهی بزنی:
به دو بال تمام وقت نیاز مندیم..............
کاش بگذرند این روزها خدایا،کاش بگذرند............
سه شنبه هجدهم تیر 1387
دلخوشیهای کوچک من
از انتهای پل کریمخان تا پل حافظ و از چهار راه ولیعصر تا خود میدان انقلاب حوزه ی استحفاظی
من است.لذت بخش ترین لحظات زندگیم را در این حوالی میگذرانم.وقت و بی وقت برای شاد
شدن به این دو منطقه سرک میکشم و با اشتیاق کتاب می خرم.گاهی هم اگر چند فیلم خوب
هم پیدا شودکه یک مهمانی شاهانه برای خودم ترتیب میدهم.به کافه گودو می روم و قهوه ی
ترک می نوشم و مینویسم و می خوانم.آنقدر مینویسم ،انقدر میخوانم که برای یک هفته سیر
سیرم...
امروز هم به محدوده ی استحفاظیم سر زدم.به شوق نشر چشمه از خیابان سهروردی تا میدان
هفت تیر را دویدم(دویدم ها) و کلی کتاب دوست داشتنی خریدم.
دو کتابی که نمیدانم چرا تا حالا نخوانده بودم را خریدم یکی ((کجا ممکن است پیدایش کنم)) و
یکی هم ((مهمانسرای دو دنیا)).نمی دانی که چه لذتی دارد این غرق شدن...
از چشمه که بیرون زدم کتابفروش کنار خیابان با مجموعه شعر کیومرث منشی زاده با نام((قرمز تر
از سفید)) هیجان زده ام کرد.نمی دانی چه جیغی کشیدم و با چه اشتیاقی تا خیابان ویلا با چشم
بسته شعر خواندم...
هر چه گشتم چیزی از کیومرث منشی زاده در اینترنت پیدا نکردم.در عوض تکه هایی از شعر هایش
را برایت مینویسم:
وقتی که تلواسه ی شلیک گلوله
ذهن تفنگ را
پریشان میکند
خون در دهلیز قلب عروسک فریاد میکشد...
(از شعر خواب رنگی)
دست های ما کوتاه بود
و خرماها بر نخیل...
ما دست های خود را بریدیم
وبه سوی خرماها
پر
تا
ب
کردیم....
خرما
فراوان
بر زمین ریخت
ولی ما دیگر دست نداشتیم..........
(دست های بی خرما)
.... ومن نخستین انسانی بوده ام که عشق را
تحقیر کردم
-عشق بازیچه ی بچه های بزرگ-
و من شقاوتی عظیم را
به نام زندگی تحمل کرده ام
چرا که زیستن در هوای هیچ
مرگ تدریجی است............
(از شعر اندوه بی پایانی)
.
.
.
تو بگو می شود این شعرهارا دوست نداشت؟
نمیدانی چه قدر با این چیزهای کوچک میتوان خوشبخت بود.....
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
اینجا شکوفه های گل مریم بی قدر تر زخار بیابانند.......
اینجا را بخوانید و کمی با هم بخندیم به این وضع اسف بار.رئیس جمهورمان دیوانه و مسئولین
دیوانه دوست....
اعتماد ملی هم پر!!!در این دو هفته ی اخیر تهران امروز را هم به آمار تلفات اضافه کنید.حیف!
با آقای رسول منتجب نیا هر روز جلسه داشتیم.چه فکرهایی که نکرده بودیم برای یک اعتماد ملی
ترو تازه....
دوشنبه دهم تیر 1387
من و قاصدک
از میدان تجریش توی خود حیاط امام زاده صالح تا میدان هفت تیر یک قاصدک دنبالم بود.همینطور
دو تایی این همه راه را پیاده گز کردیم....
کارم که تمام شد دیدم قاصدکم پشت در اداره ایستاده و نگاهم میکند!میدانم باورش کمی مشکل
است،اما قاصدک را روی کیفم گذاشتم و به خانه آوردم.حالا گذاشتمش همین روبرو جلوی پنجره تا
هر جا که دوست دارد برود اما تکان نمیخورد که نمیخورد که نمیخورد.....
نمیدانی چه حس شیرینیست!
یکشنبه نهم تیر 1387
برای اشکهایی که در باد...........
میان این همه شلوغی ذهن و پریشانی های این چند روز سگی دلم یک آدم به وسعت قلب تمام
کتابهای قشنگ دنیا را خواست.خسته و بی حوصله میان تحریریه ی چلچراغ کتاب دستم را ورق
میزدم و به تمام دوست داشتنی هایم فکر میکردم.پوران فرخزاد هم یکی از همین دوست داشتنی
های دلپذیر من است.دلم هوایش را کرد،هوای حیاط خانه اش و گربه های ملوس و پشمالویی
که همیشه دورش میپلکند و لوس میشوند.دلم میخواهد برایم از خواهرش بگوید و بغض کند ومن
هم برای تمام غربت و تنهاییش گریه هایم را همدم شوم.......
تلفن که میکنم دستانم یخ است و منتظر یک فاجعه ام نمیدانم چرا انتظار هیچ خبر خوشی ندارم
دخترش بیحوصله جواب میدهد و بعد میگوید مادرش مدتیست شدید مریض است و در آسایشگاه
اعصاب و روان بستریست.....
سرم به اندازه ی تمام این بیحوصلگی های اخیر دوران دارد.اشکهایم پنهان نمیشوند و زار میزنم دلم
فقط و فقط صدای آن پیرزن مهربانی را میخواهد که تحت هیچ شرایطی حاضر نشد عکس کودکی فروغ
را با آن نگاه تخس برای یک روز به من قرض دهد.دلم میخواهد پشت تمام خاله خانباجی های مانیکور
کرده ای که به ظهیر الدوله می آیند حرف بزنیم و نخودی بخندیم.امشب دلم عجیب شکست،دلم به
اندازه ی تمام تنهایی های فروغ میان خانه ی پدریش در خیابان راه آهن،کوچه ی خادم آزاد فریاد
میخواهد.....دلم میخواهد به آن خانه ی قدیمی بروم و در حیاط بکر و دست نخورده اش بشینم و فکر
کنم.....
خانم فرخزاد من از فردا هیچ روزنامه ای نمیخوانم،به هیچ سایت خبری سر نمیزنم،هیچ خبر فوری را
پیگیری نمیکنم تا زمانی که دخترتان بگوید در اتاقتان نشسته اید و روی کتاب جدیدی کار میکنید.
خانم فرخزاد دلم میخواهد یکبار دیگر صورت سفیدتان را شادمان ببینم و بخندم.بخندم به تمام این
روزهای سگی،به تمام این گریه های در به دری و غصه های تمام نشدنی.
خانم فرخزاد خسته ام،آنقدر خسته ام که تصورش برایم دردناک است.برای این اشکهای بینهایت......
خوب شوید.خیلی دلم گرفته خیلی...........
دوشنبه سوم تیر 1387
مردی که زیاد میدانست..........
مردک روی مبل لم داده و لاله ی گوشش را پاک میکند.آرام و زیر چشمی نگاهم میکند و من هم به
اندازه ی گاو مشتی حسن هم حسابش نمیکنم.محاسن جو گندمی و عینک مارتینی ته استکانی
قیافه ی کریه اش را غلط انداز کرده...یاد این حاجی بازاری های زن باز پفیوز میافتم.بی اعتنا به سیگار
دستم پک میزنم و سقف را نگاه میکنم.نگاه عاقل اندر سفیه اش را از صورتم بر نمیدارد.من هم با
خونسردی سیگار دیگری میگیرانم و لبخندی ملیح تحویلش میدهم.
سینه اش را صاف میکند و خلط گلویش را در دهان مزه مزه میکند و قورت میدهد.بعد با صدای این
واعظ های حرام زاده برایم زر میزند:
ـ دختر جان هی میگی من من من،مگه کجا رو گرفتی؟اصلا این نسل شما چه غلطی کرد.ما انقلاب
که کردیم(... مردک) ذهنمون پر از اسطوره بود،زمان جنگ جون گذاشتیم و جنگیدیم(پفیوز یادش رفته
که قصه ی فرار از جبهه رو برام تعریف کرده)کار کردیم و تشکیل خانواده دادیم.اما شما و نسل احمق
شما زودتر از ساعت ۱ از خواب بیدار نمیشین و همش به فکر پایین تنه اید.مثلا تو که از روشنفکرای
این نسلی با این افکار مالیخولیایی کجا رو گرفتی؟تو سن ۲۴ سالگی هنوز شوهر نکردی و از صب تا
شب داری مزخرف مینویسی...منو ببین من چنین بودم و چنان.بچه هام عین دسته گل،نجیب و با وقار
آخه تو عمرا بتونی یکی از این کارای منو بکنی دختر با این نسل گه و مزخرفت.........
نگاهش میکنم و در دل برایش افسوس میخورم.دختر نجیب ۱۸ ساله اش هفته ی پیش با خودم برای
کورتاژ سومین حرام زاده اش پیش قابله رفت....
دختر ۱۵ ساله اش با پسر کلفت خانه شان میخوابد و سینه و گردن همیشه کبود زنش نشان عدم
توجه ایشان به اوامر شیرین پایین تنه است..........
البته خودش هم ۱ سالیست که ۱ میلیارد کلاه برداری کرده و خانه نشین شده و در کنار خانواده ی پر
از وقارش زندگی پر شکوهی دارد........
سیگارم را خاموش میکنم و کتاب جدیدی که خریدم را به دست میگیرم و اجازه میدهم مردک هر ...
که دوست دارد میل کند..........
شنبه یکم تیر 1387
این پست حق حیات نیافت!
دوستش نداشتم.هم خودش هم عکسش.
دیدن این عکس آزار هر روزه ام بود.میگذارم هر غلطی که دوست دارند بکنند.من چرا وبلاگم را با
این قیافه ی کریه خراب کنم؟؟ :)

