جمعه سی و یکم خرداد 1387
یک بعد از ظهر جمعه ی عاشقانه ی رمانتیک..........
هیچ حال خوشی ندارم.عمیقا از اول صبح پاچه ی هر بی پدر متمدنی رو میگیرم.اصلا هم مهم نیست
که طرف کیه.ترجیح میدم فحش بدم و چهارتا فحش کشدار بشنوم،بعد گلاویز بشم و با ناخن نداشته
چنگ بزنم به صورت طرف و جرش بدم.بعدم سیگار بهمنم رو از گوشه ی این کوله پشتی گه گرفته در
بیارم و روشن کنم و هی پک بزنم،پک بزنم،پک بزنم و همین جور به صورت جر واجر طرف نگا کنم و رد
خون و توی صورتش دنبال کنم.اونم همین جور یه ریز فحش آب نکشیده بارم کنه و من دود رو لای ریه ام
قایم کنم و بیرونش ندم.بعد همین طور که خاکه های سیگار روی شلوارم میریزن من بخندم و عین یه
یه مجسمه به طرف نگا کنم.آخ چه کیفی داره........
حالا نشستم و به بسته ی خالی سیگار روی میز نگاه میکنم.صدای دخترک جلف همسایه که تلفنی با
دوست پسر عوضیش لاس میزنه بد جوری روی مخه.خنده های ریزش وحرفهای مهوعی که داره به
خوردطرف میده غیر قابل توصیفه.دلم میخواست دستم و میکردم لای موهای شرابی طرف و میبردمش
دور حیاط و اونم هی جیغ بزنه و نگران راند ساعت ۸ شبش باشه.منم هی داد بزنم بگم خفه خون
بگیر ج...ده ی عوضی.فقط خفه شو........
تمام خواسته ی من از این ظهر همینه که همینه........
به قول شاعر:حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن.......
البته اگرم کردی به درک......
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
روزی با جماعت مردگان
برای مادرم رفتن به گورستان قم و دیدن مزار عزیزانش آرامشی انکار ناپذیر است.با برادرم و خانواده اش
به بهشت معصومه در انتهای شهر قم رفتیم.گورستانی که مادر بزرگ مادرم آنجا دفن است.عزیزی که
نهج البلاغه میخوانده و مومنه بوده.از همان کرمانشاهی های قدیم که وصیت میکردند در جوار خواهر
امام رضا دفن شوند.مادر بزرگی مهربان که مادرم((ننه)) می خواندش و بعد از ۲۵ سال داغ دلش را
تازه میکند.
مادرم از آن کرمانشاهی های اصیل است،از همان کردهای چشم درشت و کمی لجباز.در کنار مزار ننه
ایستاده آرام آرام و غمگین ((الرحمن)) میخواند. من و برادرزاده های شیطانم روی قبرها میخوانیم و
کرمانشاهی های گورستان را میشماریم.کار سختیست در هر ردیف حد اکثر ۱۰ کرمانشاهی به خواب
رفته اند.میرزا خلیل الله کرمانشاهی،شرف النسا نعیمی کرمانشاهی،عزیز نرگسی کرمانشاهی........
بچه ها میدوند و من از ابهت این قبرستان نیمه متروک میترسم.مقبره های خانوادگی که خانه ی ارواح
شده اند و عکسهای رنگ و رو رفته و صدای هو هوی باد دلم را میلرزاند.برادرم آرام شانه های لرزان
مادر را فشار میدهد و آرامش میکند.من هم مات مادرم و اینهمه احساس بزرگ.
از کنار قبر ((ننه)) میگذریم.میدانیم مسیر بعدی کجاست. قبر بی بی روبروی یک آرام گاه ویران است.به
دنبال مادر کنار قبر مادر بزرگ پدری مینشینیم و قبر ترک خورده را نگاه میکنیم.آرام از مادر می پرسم:
ـ چرا قم؟
ـ رسم بود.میگفتن قم عذاب قبر نداره حضرت معصومه شفاعت میکنه......
قم پر از گو رستان است.بهشت معصومه،وادی السلام،قبرستان نو و کهنه.....در هر کدام از آنها هم
مادرم یک یادگاری دارد.
وادی السلام غمگین است و ترسناک.کفن و دفن در آن ممنوع شده و شهرداری قصد تخریبش را دارد.
کنار قبرها خارشتر روییده و سنگها از بین رفته اند.مادر میان وادی السلام فاتحه ای میخواند و میرود.
دیدن غسالخانه ی مخروب ((وادی السلام)) وسوسه ام میکند.دست در دست زن برادرم به سمتش
میروم و نگاه میکنم.درها قفلند و جلوی پنجره ها دیوار کشیده اند.از میان حفره ی در حوضچه هایی را
میبینم که پر از پنبه های کثیف و دستکش های سیاه است.دلم ریش میشود و میان خاک مینشینم.
هنوز هم هستند آدمهایی که شبانه میان این مخروبه عزیزشان را دفن میکنند و روزها از میان خاک
نم خورده و کهنه کفن های سفید بیرون میزند.قم شهر غم است شهر مردگان.هرگز دوستش ندارم....
هنگام برگشت برادر زاده ها و من کنار مادرم نشسته ایم و مادر از کوهستانی در کرمانشاه که از میان
گورستانش نهری وهم انگیز جاری بوده و سر در ورودیش تابلویی بزرگ و زنگ زده که رویش با قلمی
مشکی آدمی بیکار با خطی خوش ((گورستان)) را نوشته بوده حرف میزند.گورستانیکه هیچ کسی
آرزوی مردن را درش نمیکند.............
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
به یادش..........
آیا مونالیزا حق دارد به لئونارد بگوید تو از من غافلی...............
لئوناردی که یک نیم لبخند او را با سالها رنج آمیخته است......
((شهید دکتر علی شریعتی))
دوشنبه بیستم خرداد 1387
برای مرد عاشقانه های آرام
سلام آقای ابراهیمی
من خیلی دلم گرفته و حال خوبی ندارم.اصلا هم برنامه ی کفن و دفنتان را پیگیری نکردم. حتی نه میدانم
میدانم و نه میخواهم بدانم که کجا رفتید و برای همیشه خانه کردید.دلیل نوشتن این پست هم
عرض تسلیت و این حرفها نیست.حتی نشمردهام این روزهایی که دیگر نفس نمیکشید.نشمردم....
فقط غمگینم.از این که قرار است از حالا بشوید یک عکس دور غمگینم.از اینکه دیگر عاشقانه های آرام
نمینویسید دلم میگیرد.از اینکه(آتش بدون دود) و آن قصه ی عجیبش را تا آخرین جلد نخواندم پشیمانم
دوست ندارم حالا که دیگر نیستید شعار تان دهم.شاید دیگر هرگز آتش بدون دود را تمام نکنم....
حتما در نشر روزبهان یک عکس قشنگتان،همانی که این روزها دست همه میچرخد،همانی که نور زیاد
را به دور صورتتان چسبانده اند و از آن لبخندهای عالم بیخیالی بر لب دارید را بر دیوار میکوبند و هر روز
کتابهایتان را تجدید چاپ میکنند و همین روزها نشان یک عمر افتخار را به سینه ی فرزندتان میچسبانند.
من این را دوست ندارم......
من دلم میخواهد ((ابن مشغله )) را مثل وقتی که بودید در دست بگیرم.دوست دارم همانطور مثل قدیم
بیحوصله تلفنهایم را رد کنید و حوصله ی این جوجه روزنامه چی را نداشته باشید.من دلم میخواهد ((یک
عاشقانه ی آرام )) را برایتان نقد کنم و شما به ریشم بخندید........
وای.........
این روزها کجایید آقای ابراهیمی؟کجایید؟؟؟؟
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
ما هی ها عاشق میشوند
نمیدونم کجا از دستم در رفت و این فیلم رو تا الان ندیدم؟فقط محو و گنگم.چرا این فیلم رو روی پرده ی
سینما ندیدم؟وای!فوق العاده بود.تمام لطافتی که توی این فیلم بود،نیاز همه ی لحظه هام بود.
اگر ((ماهی ها عاشق میشوند))اثر علی رفیعی رو تا حالا ندیدی حتما ببین.یک شاهکار واقعی رو از
دست نده.......
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
مبهوت جناب نویسنده!!!!!!!
ـ الو،سلام آقای ........
ـ سلام جانم بفرمایید.
ـ من شهرزاد همتی هستم،از هفته نامه ی چلچراغ مزاحمتون میشم.
ـ امر بفرمایید
ـ آقای ......!ما دربخش ادبیات مجله ستونی با نام((گزارشی بلند از جمله های کوتاه)) افتتاح کردیم و
قراره در مورد جمله های مهم آدمای مشهور با اهل فن صحبت کنیم.
ـ خب!
ـ جمله ی انتخابی این هفته از ((نیچه)) هست.براتون بخونم؟
ـ بخون...
ـ ((زندگی را نمیتوان تحمل کرد،مگر دیوانگی چاشنی آن باشد))
ـ به من چه؟
ـ چی فرمودین؟
ـ ببینید خانم محترم!شما میخوای صفحه های مجلت رو پر کنی،یه پولی هم به جیب بزنی.من چرا
بیخودی وقتم رو تلف کنم؟
ـ .......
ـ الو! هستید؟
ـ بله بله هستم.
ـ همین دیگه. آخه به من چه؟
ـ بله آقای....فرمایش شما کامل متینه،اما شما نویسنده ی محبوبی هستید و خواننده ی ما هم نظر
اهل فن براش مهمه، نه من.ما یک واسطه بین شما و اونا هستیم......
ـ خانم منم یه زمانی مثل شما از این کارا کردم.به یه سری زنگ زدم برای اعتبار و پول خودم،دیگه از این
کلاه ها سر من نذار.
ـ بله.نظر شما متینه و من به اون احترام میذارم.
ـ ممنون.امری نیست؟
ـ نه خیر، عرضی نیست.خدا حافظ.
ـ خدا حافظ.........
.
.
.
نمیدونم اصلا چی شد.هنوز حالم خرابه......
شنبه چهارم خرداد 1387
خ مثل خوبی،مثل خ ا ت م ی ........
یازده سال از همه ی دلشوره هایم میگذرد.آن موقعی که ۱۳ ساله بودم و هیجانهای شهر را با دلهره
نگاه میکردم.در همان بحبوحه ی آمدن خاتمی،آن موقعی که مثل این ۲ سال اخیر گشت ارشاد داشتیم،
مرد جوانی که از آن لباس شخصی های عوضی بود،از همان هایی که رنگ صورتشان زرد است و ریش
تنک دارند،جلویم را گرفت.با اخم غیر قابل وصفی نگاهم کرد و داد کشید:((زنیکه!یا موهایت را داخل مانتو
میکنی یا گردنت را خورد میکنم......))
از همان موقع تا امروز هرگز موهایم را بلند نکردم،هیچ وقت بسیج و لباس شخصی چفیه و ریش تنک را
دوست نداشتم و از ماشینهای گشت ارشاد متنفرم......
اما خاتمی که آمد دنیایم قشنگ شد.هیچ وقت آدم ولنگاری نبودم،اما از اینکه حق انتخاب داشتم لذت
میبردم.اما بماند عده ای از همین حق انتخاب سو استفاده کردند و هرزگی هاشان را به نام اصلاحات
گره زدند و نام خاتمی را به لجن کشیدند....دیگر هرکتابی که دوست داشتیم پیدا میشد.خواننده های
عهد بوق جایشان را به عصار و اصفهانی و آرین دادند و ما هم زندگی کردیم.زنان هیئت دولت روسری
رنگی به سر کردند و من یاد گرفتم هم زیبا باشم هم محجبه.برای خاتمی نامه مینوشتم و پاسخ هم
میگرفتم.دیدنش آرزو نبود،همیشه در دسترس بود.همیشه خوشحال و خوش لباس بود.حتی وقتی که
دیسک کمر جانش را به لب رساند،حتی وقتی که مورد تهمت مردان بی مایه ای چون با هنر و توکلی
قرار گرفت.روزی که همه برسرش فریاد زدند و گفتند فقط حرف زدی،هیچ کس معنای پاسخ خاتمی را درک
نکر:((ان شا ا... بعد از من دوستان می آیند و عمل میکنند و نتیجه ی عملشان را میبینید...)) فکر کنم
امروز همه بفهمیم منظور سید عزیز چه بود.........
حالا امروز،وضع نشر کتاب درام است،سی نمایمان عجیب هندی است و به شعورمان توهین میکنند و
بی اصل و نسب تلقی مان میکنند.امروز فتوی میدهند که دعوت دخترو پسر در برنامه ی کودک به طور
همزمان اشکال شرعی دارد و رئیس جمهورمان در پاسخ به اعتراض بازنشستگان آموزش و پرورش به
وضع معیشتی میگوید ما لبنان و فلسطین را هم باید در نظر بگیریم.هر گندی که زده میشود به امام
زمان ربطش میدهند و من با خودم میگویم که امام زمان اینها با امام زمان من متفاوت است،امام زمان
اینها مدتی است که در چاه اسیر است...اما منجی من جایی در همین نزدیکیست...........
.
.
.
.
.
تمام این دلتنگی ها به بهانه ی دوم خرداد و مردی است که هنوز دوستش دارم.به اندازه ی تمام این
روزها که گذشت دوستش دارم و پدر خطابش میکنم.امروز اگر او را دشنام میدهند نمیدانند به شعور ۲۰
میلیون انسان دشنام میدهند......حالا بگذارید این کامران نجف زاده ی بی خاصیت و دار و دسته ی
اخبار۲۰:۳۰ هرچه دوست دارند بگوید.
دوم خرداد گرامی باد...........

