تبليغاتX
بادبادک

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387

یک شب معمولی

 

کتاب نخوانده ندارم.((سال بلوا)) تمام شد و من هنوز سرم دوران دارد.هر چه کتاب از سالینجر هم

 در خانه بود خوردم،اما بی فایده تر از این نمیشد............

 حالا نشسته ام و مانیتور نگاه میکنم و به خودم بدو بیراه می گویم.درس نخوانده ام،ارشد امتحان ندادم

و امروز که همه در تکاپوی دیدن رتبه و نمره هستند،به تمام لحظه های فنا شده لعنت می فرستم......

شنبه با یک نویسنده ی جوان که کتابش کلی هیجان انگیز است قرار مصاحبه دارم.غزل زرگر امینی یک

اعجوبه ی جوان هست.از همان هایی که از زیر گیوتین وزارت ارشاد قصر در میروند و می توانند کتابی

مثل((جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی)) را منتشر کنند و من با خواندنش حالی به  حالی

شوم........

حالا هم خوب خوبم.چون سریال مهوع((سرنوشت)) با آن داستان خاله زنکی و عبرت آموز تمام شده و

امیدوارم که جناب ضرغامی کمی،فقط کمی خجالت بکشد...گرچه مدتهاست که کشیدن خجالت در این

این شهر طاعون زده کیمیاست......

راستی!اگر بشود میخواهم دوباره،صفحه ی ((ترانه خونه)) را در چلچراغ راه بیاندازم.اگر چلچراغ خوانی

کمی نظر بده،اگر هم که ترانه خوانی که چه بهتر..........

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 23:30 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387

توی شبهای طولانی......

 

چه تلخه درد تنهایی که میریزه تو ی جونم

چه قد غم تازه تر میشه مث امشب که داغونم

چه دردی میکنن چشمام میون وحشی گریه

چرا آروم نمیگیرم؟چرا مبهوت و حیرونم؟؟؟؟؟؟

توی شبهای طولانی میون  حسرت رفتن

میخوام یادم بره اما محاله،من نمیتونم......

هجوم تلخ تنهایی پر از حس تب مرگه

تب مرگی پر از نکبت که افتاده توی جونم

تو میدونی که بازندم،تو میفهمی فنا میشم

اینو از دستای سردت که تو دستامه میخونم

حالا دستاتو میذارم برای آدم تازه .........

آخه من آخر خطم دیگه زنده نمیمونم......

 

من شعرامو توی بلاگم میذارم.مثل کسایی که کارای عکاسی شون رو توی بلاگشون میذارن،یا قصه و 

هر چیزی که خلق میکنن.برام هم مهم نیست که کسی سو استفاده بکنه یا نه.چون باد بادک برای

همین ساخته شد،برای وقت دلتنگی و تنهایی.برای وقتای بی حوصلگی.شعر من ارزش ربودن نداره،

چون شخصیه،برای وقتای تنهاییم.اما اگر تو رو آروم میکنه بخون،اما دزدی.........

به قول حسین نوروزی دزدها مادرهای نا به کاری دارند،دزدی نکن......

دوستام که به اینجا سر میزنن همیشه منتظر اومدنشون نشستم،دوستای جدیدم که جای خود دارن

به شرط امانت داری

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 22:26 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

غولهایی که در گرما پختند.....

 

۱:((مستاجر))میخوانم و تب  میکنم.فشارم پایین می آید و سرم گیج میرود.اگر مریضی،احیانا خلی،

حالت خراب است و.... بی خیال این کتاب شو که جناب رولان توپور ضربه ی نهایی را وارد میکند.

۲:می روم و نمایش غولتشن ها به کارگردانی حمید پور آذر را میبینم و کلی لذت می برم و میخندم.

هم به شخصیت ها هم به آدم هایی که چه قدر شبیه خودمان هستند.آدم هایی که سعی دارند((رک

و پوست کنده حرف بزنند))اما در حرفهای روزمره شان مانده اند.آدمهایی که شعار و مشت های گره

شده را  آماده به خدمت دارند و از درون خالیند و بی مایه....

اما نکته ی جالب تر وضع پذیرش تما شاچی و تهویه ی کشنده ی سالن سایه بود.ساعت ۴ بعد از ظهر

بلیط تهیه کردم و ساعت ۷ در تئاتر شهر بودم.نمایش ۱۵/۸ شروع میشد.وقتی درهای سالن باز شد و

داخل شدیم بوی وحشتناکی نفس کشیدن را سخت میکرد.سالن سایه بسیار کوچک است و ظرفیت

چندانی ندارد.صندلی ها که پر شد دیدم عده ای تشکچه به دست وارد شدند!!!!!!و روی زمین نشستند.

جایتان خالی،دقیقه های پایانی نمایش همه در حال فرار و یا کم کردن لباس ها بودند.بازیگرهای بدبخت

هم که با آن لباسهای قرن ۱۸-۱۹ و آستین های پفی شبیه لبوی پخته بودند... 

حرف های مسئولین جلوی چشمم رژه میرفت و فکر میکردم که علاوه بر اسرائیل،تئاتر شهر هم باید از

صفحه ی روزگار محو شود.که البته با ساخت آن مجموعه ی گنده و بدترکیب در کنار سالن اصلی و حفر

 تونل مترو،رسیدن به این هدف چندان دور از ذهن نیست.فقط چند مخلص از جان گذشته برای تسریع

 امور کم دارند......

خلاصه اینکه گرما را تحمل کنید و این نمایش بینظیر را از دست ندهید.قول میدهم از نمایشگاه کتاب 

بیشتر خوش بگذرد.

۳:عجب بارون قشنگی.بالاخره بارید.......

 

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 20:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

حفظ تمامیت ارضی سرزمینی به وسعت یک تراس!!!!!!!!

 

میان تراس نیم وجبی نشسته ام  و مثل لوکوموتیو دود را از ریه ام بیرون میکنم.چند تا شد؟؟؟؟؟هر 

چی!مهم نیست.باز هم از همان شب هایی ست که مال خودم است.مال زندگی شخصیم که هیچ 

کس مالکش نیست،تحت تملک خود خودم است و هیچ احدی در آن جایی ندارد.نه مادر،نه دوست،

نه عشق........

پاهایم را که دراز کنم از نرده ها آویزان میشود،دمپایی هایم از لای نرده ها پرت میشوند. در حیاط من

ته دلم ندایی را میشنوم که میگوید:چه بهتر!!!انگار این دمپایی های قرمز تمامیت ارضی تنهاییم را زیر

سوال میبرد.....

وسعت این تنهایی تا کجاست؟تا کجا جرات دارم تنهاییم را کش بدهم؟حالا خیلی وقت است که بدون 

اینکه کسی را دعوت کنم سینما میروم و برای فیلمهای نیمچه هندی وطنی عر میزنم،تئاتر میروم و به

 بحث های مهوع مثلا فرهنگی گوش نمیدهم....خیلی وقت است که خیابان های دوست داشتنی 

شهر را خودم مالک میشوم و روی درو دیوارش یادگاری مینویسم.........

خیلی وقت است که دلم نمیگیرد از اینکه کسی تولدم را فراموش کند و یا نفهمد پشت بغض همیشگی

چه رازی پنهان میکنم.خیلی وقت است کسی درب  شهر مرا برای اعلام هم بستگی فشار نداده و من

خرسندم از این همه تنهایی.خرسندم که خنده های زورکی تحویلم نمیدهند....خرسندم که زندگی

پنهانم را هیچ کس شریک نیست و تمامیت ارضی آن به هم نمیخورد.حتی اگر وقتی که قلبم در حال

انفجار است گوشی برای شنیدن نباشد...درست مثل امشب.از این شبها بسیار گذرانده ام.شبم را

با احدی قسمت نمیکنم.حتی اگر اشک بریزم و کتاب بخوانم و مثل لوکو موتیو دود را ببلعم و از ریه 

بیرون کنم.........

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 2:19 |  لینک ثابت  

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

نمایشگاهی پر از حسرت

 

۱:نمایشگاه کتاب  ۲ سال است که دوست داشتنی نیست.عاشق خریدن پوسترهای نایاب و عجیب 

غریبی بودم که ناشرین با کتابهایشان به نمایشگاه می آوردند،نمایشگاه یک چیزی کم دارد.اصلا عاریه

است و الکی. مثل نمایشگاهها ی دانشگاهی خنک است و پر از کتاب های آداب زناشویی و اخلاق در

خانواده.

۲:نشر نیلوفر محشر است.کتابهای قدیمی را تجدید چاپ میکند و دلم ضعف میرود.با دیدن ((جنگ و

صلح)) ۲ جلدی با جلد خوشگل و ((آنا کارنینا)) جیغ میزنم و ذوق میکنم.......اما حیف که ((جبه خانه))

اثر مرحوم گلشیری کتاب بد و خطر ناکیست و به نمایشگاه راهش نمیدهند.حالا و لش کن که در میان

نمایشگاه کلی کتاب های مربوط به روابط جنسی قل میزد و دختر دبیرستانیها عین چی میخریدند........

۳:نشسته ام و((کازابلانکا)) تماشا میکنم حوصله ی آه جگر خون کن هم ندارم.دوست دارم ماهواره را

 روشن کنم و یک فیلم مزخرف و بکش بکش -۱۶ ببینم و دلم ریش شود.از همین مزخرفها که پر از حرف

و صحنه های لوس است و با خون و جنازه آب و تابش داده اند.......

۴:هی مینویسم،هی قالب عوض میکنم،مینویسم قالب عوض میکنم. بیماری جدیدم است و بی درمان

دنبال یک راه حل برای پیدا کردن یک مسئله ی گم شده ام...پیدا نمیشود......

۵:اگر ((محاکمه)) اثر کافکا را نخوانده ای بخوان.حداقلش لجت نمی گیرد...نشر ماهی اولین بار است

که از آلمانی این اثر را ترجمه کرده.قشنگ است بخوان.راستی نشر نیلا ((نغمه ی غمگین)) اثر سلینجر

 رامنتشر کرده.روز اول نمایشگاه نایاب شد.اگر سلینجر خوان حرفه ای هستی بخوان که از دستت میرود.

نشر چشمه هم مستاجر از رولان تو پور را چاپ کرده که محشر است،این را هم بخوان که کیف کنی...

۶:نشر ویستار با آن حکایت دردناک سال گذشته، امسال هم مورد عنایت ارشاد قرار گرفت و از 

حضورش در نمایشگاه جلوگیری شد.دلیلشان این است که در مشکلاتی که برای ویستار پیش آمد 

ارشادهم به چالش کشیده شد!!!حالا ویستاری ها هم در مخروبه ای که از کتابفروشیشان باقی مانده

در این ۱۰روز نمایشگاه ترتیب میدهند و دلمان را کباب میکنند.........

۶:منتهای آرزویم داشتن یک کتابفروشی کوچک در خیابان انقلاب است.در تخیلم اسم کتابفروشیم که

پر از چیزهای دوست داشتنیست ((فروغ)) گذاشته ام و با سارافون آبی و روسری سفید کتابهایش را

مرتب میکنم.......بی خیال نمایشگاه شو،نمایشگاهی که در آن مردکی با صدای کلفت تبلیغ کتاب 

حمام بکند ارزش دیدن ندارد.....

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 23:36 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

گزارش یک قتل

 

آخر خطمه رفیق،دستامو بالا میگیرم

خلع سلاحم میکنی،منم که آروم میمیرم

حالا هدف گیری بکن منم که خوب تو دیدتم

ماشه رو آروم بچکون اینجا دیگه اسیرتم ........

 لعنتی شک نکن بزن،به اسلحت اشاره کن

بزن که آروم بگیری قلبمو تیکه پاره کن........

 فرصت تردید نداری بزن که جاودانه شه

بزن که مردنم برات یه قتل عاشقانه شه.....

بازی نکن با اسلحت،لرزش دستت رو بگیر

یا مرد کشتنم بشو،یا اینک میزنم بمیر........

نقشتو  خوبم بلدی،چشات چشای قاتلاس

 بدقلقی های دلت عین کتاب و قصه هاس

بذار که جاودانه شم، مثل یه فیلم پر فروش

خاطرمون و گند نزن،لباس ترستو نپوش.........

 رد گلوله رو ببین که قلب و پاره میکنه

سوزش این تب و فقط مرگه که چاره میکنه

 حالا دیگه شک ندارم که فیلم ما واقعیه

تو قاتل منی و این معنی این زندگیه...........

 وقتی که شلیک میکنی،تو قهرمان فیلمه ای

آدم بد فیلمه منم،تو هم که خوب قصه ای...........

 آرتیست آخرین پلان بمون و سیبلتو بزن

آخر بازیه رفیق، تیر خلاصتو بزن............

 

نصفه شبی بی خوابی زده به کلم.هذیونام رو برات نوشتم.نمیدونم چرا درد میکشم.حس خوبی نیست

هذیونام و بخون اگه دلت گرفته..........

 شب بخیر رفیق

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 3:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387

یک آسمان بی ماه

 

نه حوصله ی فیلم دیدن هست،نه کتاب خواندن،نه پست نوشتن.نشسته ام و آسمان بی ماه را نگاه

میکنم.از شبهای کسل ودلتنگی بیزارم.آن هم دل تنگی صاحب مرده ای که نمیدانی از کجا آمده و از

لجش تا مغز استخوانت را نیش میزند.ای بابا!این آسمان هم که خیال باریدن ندارد،نمیدانی چقدر دلم 

برای بوی نم پر میکشد...... 

از چلچراغ کتاب((فرشته ها بوی پرتقال میدهند))را آورده ام که بخوانم.اسم نویسنده اش که یادم نیست

حوصله ی نگاه کردن هم ندارم.از آن کتاب های سخت وکج و معوج است که خواندنش یک کامیون حوصله

را کم دارد......

وب گردی ها هم لجم را در می آورد.یا عاشقند و طرف قالشان گذاشته یا ننه مرده اند و بد بخت.....خیل

عظیمی هم گیر داده اندبه دانش جعفری واقتصاد......این بالاترین هم که از هر جهنم دره ای لینک و متن

میگیرد ونتیجه اش میشود همین که میبینی.تنها چرخ زدن میان بلاگ حسین نوروزی را دوست دارم و

آن موسیقی عجیبش را که دلم را میتکاند.........

 هنوز هم آسمان بی ماه را نگاه میکنم و دل میدهم به دود.......تلفن زنگ میزند،رفیقم مرجان است و

حوصله ی خندهای زورکی ندارم.باطری موبایل را جا میزنم و شعر میخوانم.از همین شعر های لوس و یخ

که جان میدهد برای آسمان بی ماه امشب.........

یاد کتاب جدیدی میکنم که به پیشنهاد دوستی خریدم.اسمش((سال بلوا))ست.کتاب های اینطوری را

دوست دارم.به خصوص اگر نویسنده اش عباس معروفی باشد......

هنوز هم آسمان این طرف ها ماه ندارد و من غصه اش را میخورم...امشب از آن شب های طولانیست.

چه میدانم!!!!!!!!!شاید زدم به خیابان......

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 22:30 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

برای مرد اردیبهشتی

  

چه اسفندها آه

چه اسفندها دود کردیم

                   برای تو ای روز اردیبهشتی

                                که همین روز ها میرسی از راه...........

سلام آقای امین پور.

رسمش نبود تولد اردیبهشتیتان را میان اندوه و دلتنگی تبریک بگوییم.رسمش نبود وقتی همه هیجان

((دستور زبان عشق)) را داشتیم،بی خداحافظی بروید.

رسمش نبود هر روز منگ و غمگین به عکستان که در نشر مروارید جا خوش کرده نگاه کنم و درد بکشم.

رسمش این نبود..................

اما امروز میان این همه دلتنگی،وقتی که اشکهایم امان نمیدهند،به یاد بهار تولدتان دستور زبان عشق

 از بر میکنم.........

تولدتان مبارک

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 19:4 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

از کنار هم میگذریم!!!!!!!!!!

 

 ۴ شنبه ۲۹ فروردین،میدان هفت تیر

از میدان هفت تیر گز میکنم و میام سمت خیابان کریمخان.بیحوصله کوله پشتی خپلم را جابجا میکنم

و دستی به مقنعه ی نامرتبم میکشم و تمبر هندی را با ولع به دندان میکشم........

نزدیک دفتر روزنامه ی اعتماد ملی،ماشین بد ریخت گشت ارشاد حرصم میدهد.پا سبک میکنم تا راهم

 را کج کنم که صدای خنده ی تیز وجلفی توجهم را جلب میکند.جلو که میروم ۴ تا مبصر وحشت!!!!!!!!یا

همان مامورین خدوم وجان بر کف نیروی انتظامی کنار هم به ردیف ایستاده اند.دو دختر ودو پسر که از 

قضا اسم یکی از دخترها مریم است ودیگری زهرا.اسم یکی از مردها هم علی یا حمید بود.خانمهای

مامور هردو چادر ملی بر سر و با ابروهای هفت وهشت و آرایشی مقبول از آن عشوه های خرکی تحویل

دو مرد میدهند و مردان نیز با اسم کوچک خواهران دینیشان را صدا میکنند........مثل گیج ها نگاهشان 

میکنم و حرص میخورم..........حرص میخورم ها........ساعت دو بعد از ظهر و خیابان خلوت.با زرنگی فکر

میکنم دم ظهری چه استراحتی در این خودروی امین ناموس خواهند داشت......

همچنان به پلاستیک تمبر هندیم دندان میزنم و راه میزوم.....

 

امروز ۱ اردیبهشت میان سایت های خبری

 

امروز شنیدم که در میدان هفت تیر مامورین گشت ارشاد کیسه های خرید عابران را بررسی وتفتیش 

میکنند....من به زهرا و مریم وآن دو مرد فکر میکنم که با خنده های ریز وجلف کیف های مردم را زیر و رو

میکنند وبه ریش ملت میخندند.........

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 21:55 |  لینک ثابت   •