تبليغاتX
بادبادک

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387

یک زندگی دو نفره

 

دانه دانه استکان ها را میشویم و میگذارم روی آبچکان،از درخشش و برقشان دلم قنج میرود.قطره های 

بلورین آب میچکند روی صورتم و خنکی میدود روی گونه ام.حالا نوبت سبزی هاست.تربچه نقلی ها را

که میریزم روی سبزیها رنگ ها در هم میدوند و انگار رنگین کمان میسازم.سینک ظرفشویی میشود

آسمانی پر از رنگ.........ریحان ها بنفشند و خوشبو انگار در جنگلی و چرخ که میزنی،شلیته ی رنگ 

رنگت پرواز میکند.سبد سبزی را بر میدارم وسبزی ها را میچینم و روی ظرف را پر از تربچه نقلی میکنم.

امروز بی خیال میز نهار خوری،سفره ی کوچکمان را پهن میکنم و سبزی را کنار جام آب مینشانم........

بوی زعفران و برنج مادر غوغا میکند..........برنج را در دیس بلور مان میکشم وبا زعفران،روی برنج را نقش

میدهم...از همین نقش های عجیب وغریب وبی سلیقه که صدای مادرم را در می آورد...کشیدن خورش

همیشه با مادر است.حالا من ومادر نشسته ایم وبه سفره ی رنگین و کوچکمان نگاه میکنیم.

نمیدانی چه قدر عاشقم این زندگی دو نفره را........

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 11:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

به همین راحتی.....

 

۱:میدونم همه میدونیم توی شیراز بمب گذاشتن وکلی آدم مردن.بیشتر سرد خونه ها ی بیمارستانها

اعلام تکمیل ظرفیت کردن و این در حالیه که تعداد کشته ها ۱۲ نفر اعلام شده.صدا وسیما طوری رفتار

 میکنه که انگار توی ۴ شنبه سوری،ترقه ۳-۴ نفرو ناقص کرده.تو فکر کن که الان کلی جنازه های تیکه

تیکه شده هست که هنوز شناسایی نشدن...تو فکر کن به کسایی که منتظر رسیدن همون عزیزای 

ناشناسشون نشستن توی خونه وجرات هیچ حرکتی رو ندارن.تو فکر کن که توی این وضعیت همه

به فکر سفرهای استانیشونن و هیچ کس هیچ غلطی نمیکنه.تو فکر کن که همه به فکر سفر آقای

خامنه ای به شیرازن و هیچ کس به اون بچه ای که توی آتیش زنده زنده سوخت فکر نمیکنه.........

در حالی که همه میدونن قضیه بمب گذاری بوده،اما چرا ارگان های دولت چرا اصرار دارن ما ها رو خر فرض

کنن وهمش میگن اتصالی و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه بوده....

این هم میشه حکایت تمام هواپیما های سقوط کرده و جعبه های سیاهی که هیچ وقت پیدا نمیشن....

۲:حالا توی این وضعیت اسف بار همه گیر دادن به مدیری و گروهش.من نمیدونم چرا اینجا اینطوریه! توی 

تمام دنیا طنز میسازن،آدمای مهم ومسخره میکنن،اما هیچ وقت کار به شکایت نمیرسه؟ من نمیدونم 

چرا توکا نیستانی خودشو روشنفکر وشاعر فرض کرده همش داره از فرصت سو استفاده میکنه؟ من خبر

نداشتم که کارتونیستا و کاریکاتوریستا جدیدا جزو شعرا محسوب میشن....شوکران میسازن پرستارها

جیغ میزنن،مهران مدیری هم که اصولا مورد غضبه.من نمیدونم حلقه ی دروس چه ربطی به نمایشگاه   

خانم گلستان در دروس داره؟اون که خودش دچار همچین تعبیری نشده.

من نمیگم((مرد هزار چهره)) خوب بود. خیلی هم بد بود.اما مردم مدیری رو دوست دارن.حال چرا چند 

نفر بیکار همش دنبال نکته گرفتن و شکایتن؟واقعا شکایت کردن واعتراض انقدر راحته؟پس چرا ما برای

وضع اسف بارمون هیچ کاری نمیکنیم؟یعنی تمام مشکلات ما سریال های تلویزیونه؟پس وزیر ارشاد

راست میگفت که خواست ما ایجاد همین سینما بود........منظورشون همین سینمای خسته کننده بود

که نشستن روی صندلیهای خستش فقط به درد یک چرت کوتاه میخورد......اگر اعتراض بلدیم کاش،فقط

کاش صدایمان سر سریال((پیامک از دیار باقی))بود که هدفش فقط وفقط  آموزش شیوه های نوین هوو 

داری بود و بس..........

۳:این قالب جدید حسابی روی مخمه.شاید عوضش کردم.

 ۴:درست حدس زدی.بر عکس دیروز،امروز داغون داغونم........شاید خلم.شایدم خر.....

۵:فکر آدمای مرده توی شیراز راحتم نمیذاره.یعنی به همین راحتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۶:این مطلب پر از نمیدونم شد.چرا؟

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 18:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

استاد ها کردن دنیا!!!!!!!!

 

 

امروز حالم حسابی عالیه.نمیدونم چرا این همه انرژی دارم.فکر میکنم به خاطر پیاده روی دو ساعته توی 

پارکی باشه که برای من تداعی کننده ی تمام احساسات نوستالژیکمه.

هوا عالیه و من برای این هوای عالی به شما پیشنهاد خوندن قشنگترین کتاب سال گذشته رو دارم...

نمیدونم چرا انقدر صحبت کردن از کتاب ((ها کرن )) رو به تعویق انداختم.در حالی که در چلچراغ یکی از 

بهترین نوشته هام در مورد همین کتاب بود.

یکی از عادت های من تکرار چیزهای لذت بخش زندگیم توی زمانهاییه که حال خوبی دارم و حتما امروز 

((ها کردن)) رو برای چندمین بار میخونم.

پیمان هوشمند زاده که اتفاقا روز نامه نگار وعکاس هم هست و یکی از شاگردای مرحوم گلشیری هم

بوده کتابش را به پدرش که استاد ها کردن دنیاست تقدیم کرده...کتاب مجوعه ای از چند داستان به هم

 پیوسته اس که روایت زندگی از هم پاشیده ی مردی جوانه که امروز در خونش نشسته و از زندگی تلخ

گذشتش توی ذهنش تصویر سازی میکنه.این تصویر سازی ها بی نهایت فوق العاده اس و من فکر میکنم

اگر جای مرده بودم حتما تا الان یه بلایی سر زنم که مزخرف ترین آدم دنیاست آورده بودم.

((ها کردن)) رو حتما بخونید که بهترین نشر گذشته در پارسال بود.......

از متن کتاب:  

در آسانسور باز میشود و من عقب عقب میروم تو.دبه دستم است،پس همین جاهاست.همان اوایلی 

که گیاه خوار شده بود.کلی پول داده بودم از شهرستان برایم روغن محلی بیاورند.درش را که باز کرد

شروع شد.اول که قیافه اش چفت وچیل شد،بعد بند کرد به بهداشتی نبودنش و بعد یک خروار ایراد دیگر

که اصلا توی مخم نمیرفت.

گفتم:((بذار باشه من باهاش نیمرو میزنم.))

گفت:((من که لب نمیزنم.))

گفتم:((یه کم بخوری خوشت می آد.))

گفت:((امکان نداره.))

میخواستم بگویم:به درک

گفتم:((بوش که بلند میشه هوس میکنی.))

گفت:((بوی گند می ده.))

میخواستم بگویم:اصلا ریدن توش،من میخورم.

گفتم:((سخت نگیر،روغن روغنه دیگه.))

گفت:((میگم بهداشتی نیست.))

میخواستم بگویم:از کی تا حالا آزمایشگاه شدی؟

گفتم:((عوضش بخوری یه کم جون میگیری.))

گفت:((گفتم که،من نمیخورم.))

میخواستم بگویم:خب بهتر.

از دهنم پرید:((خب بهتر))

                                    هاکردن

                                            نویسنده:پیمان هوشمند زاده

                                              نشر چشمه

 

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 12:1 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

حل شد....

 

۱ـ وزیر مسکن وشهر سازی اعلام کردند که به هیچ عنوان گرانی مسکن را قبول ندارند....

۲ـوزیر ارشاد دیروز اعلام کرد که مخالفان وی از نظر عقلی مشکل داشته ومشاعرشان را از دست

دست داده اند.ایشان تاکید کردند که تحت هیچ شرایطی اجازه ی اکران فیلم قبیحی چون سنتوری را 

نخواهند داد......

خدا رو شکر که مشکل گرانی مسکن  دروغ ابلهانه ای بیشتر نبود و مخالفان هم یک مشت ابله و احمق

 بیشتر نیستند و خدایی نکرده چشممان به فیلم سنتوری که پر از اعمال خاک تو سری است نخواهد

 افتاد..... 

.

.

.

.

.

 چند ساعت بعد.....

وسط اتاق نشسته ام و نیازمندیهای همشهری را به دقت بالا پایین میکنم.(۱ ماهی میشود که هر روز

همین غلط را میکنم)...ظاهرا مورد مناسبی است.۸۰ متر ۲ خوابه،۱۰ سال ساخت،امیر آباد شمالی...

تلفن میزنم وبا آقای....صحبت میکنم.کلی از مزایای خانه تعریف میکند و وقتی از قیمتش میپرسم با کلی

هیجان میگوید:مفت خانم ۲۴۰ میلیون...

ومن پشت تلفن دارم سعی میکنم بفهمم یعنی ۲۴۰ میلیون چند تا صفر دارد؟؟؟....

تلفن را قطع میکنم وبه بستنی با طعم نسکافه ای که در یخچال جا سازی کرده ام فکر میکنم.....

۱۰ دقیقه بعد روی مبل لم داده ام ودر حالی که به بستنی با طعم نسکافه ام گاز میزنم،برای بار 

شونصدم سنتوری را که پولش را هم به حساب آقای مهر جویی ریخته ام با وجدان راحت نگاه میکنم...

راستی! دیروز روز ملی فنا وری هسته ای بود...مبارکشان باشد....

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 20:32 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم فروردین 1387

برای نگین خوبم که در اولین سالگرد پرواز همسرش پژمان میسوزد...

 

یاد اونشبی که مرگ و توی چشمای تو دیدم

هنوزم سیاه و تلخه من به آخرش رسیدم....

لنگه کشفت تو خیابون، یه نفر انگار برش داشت

کاش میشد بیام کنارت اما راننده نمیذاشت.......

وای!!!!!!!!دلم بازم به هم خورد خون سرخت رو زمینه

آدما برید از اینجا،نمیخوام کسی ببینه............

کتابات رو بر میدارم که روشون نریزه اشکام

چی میشد الان بمیرم؟بوی غم میده نفس هام

چشماتو چرا میبندی؟دردتو به جون میگیرم....

تو بگو باهام میمونی،که اگر بری میمیرم........

رو پیشونی بلندت خون و گل با هم میرقصن

آدما نگات نکردن انگاری ازت میترسن....

دستتو آروم میگیرم که بفهمی منم اینجام

اما تو خسته و خوابی باز مث همیشه تنهام...

ساعتت چه بد شکسته،ساعت منم که خوابه

شایدم آخر دنیاس که دلامون تو عذابه.....

اتوبان لعنتی رو بستن وخیلی شلوغه

من نگاهت میکنم تا که بگی همش دروغه

با ملافه ی سفیدی میپوشوننت...........تو مردی

من خودم رو بد میبازم تو مث همیشه بردی....

حالا آمبولانس و جاده تو رو بردن که بمیری

یه جای دیگه ی این شهر خونه ی تازه بگیری...

لنگه ی دیگه ی کفشت توی دستام خونه کرده....

 یه غم بزرگ دوری تو دلم جوونه کرده.....

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 11:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم فروردین 1387

اندر احوالات انیمیشن ((پرسپولیس))

 

دیشب فیلم ((پرسپولیس)) ساخته ی مرجان ساتراپی را دیدم.

شاید برای نقد نوشتن دیر باشد اما حداقل میتوانم کمی حرص هایم را خالی کنم.

راوی این داستان انیمیشن خود خانم ساتراپی است و زندگی خودش را به تصویر کشیده.زندگی

سرشار از مثلا مشقت که بعد از انقلاب ایران تبدیل به کابوسی وحشتناک میشود و در پی اعدام

عموی کمونیستش و وقوع جنگ مجبور به ترک آن میشود.

مرجان ساتراپی راوی خوبیست ودر بعضی از قسمت ها به خوبی نا بسامانیهای ایران و حتی اروپا

را به تصویر کشیده،اما بعضی اغراقهای احمقانه حرص مخاطب را در می آورد.

به زعم خانم ساتراپی ایران کشور بدیست چون نمیتوانی در آن با هزاران مرد سکس داشته باشی

و با دوست پسرت پارتی بروی،ایران کشور بدیست چون مردانش ریش میگذارند...به عقیده ی ایشان

تمام روحانیون جهان از کشیش و آخوند و راهبه،همه و همه  مفت خور وپدر سوخته اند و دختر از سن

بلوغ وزمانی که زنانگی هایش بروز کند،باید لباس یقه باز بپوشد و نایت کلاب برود وزرت و زرت با تمام 

مردان بخوابد تا خدایی نکرده روحیه اش کسل نشود........

ایران کشور بدیست چون شرب خمر را ممنوع میکند وجلوی مصرف مخدر در مهمانی ها می ایستد....

خانم ساتراپی نگفته ایران کشور مریضی ست چون رئیس جمهورش احمدی نژاد است و دانشجویان

به جرم اعتراض سرکوب میشوند،ایران بیمار است چون گرانی بیداد میکند واعتیاد مثل زالو خونمان را

میمکد،ایران بیمار است چون اعتراض درآن ممنوع است وبه جرم فیلم دیدن زندانت میکنند و در آینده ی

نه چندان دور همه چیز از کتب درسی تا پارک ها ودانشگاه ها و خیابان تفکیک جنسیتی میشود..... 

مرجان ساتراپی در مورد زندگی در اتریش به مسائلی در زندگیش اشاره میکند که هیچ ارتباطی به بدی 

ایران ندارد....

هرزه گردی های شبانه واستفاده از انواع مخدر واخراج از مدرسه تمام سوغات وی از اروپا بود.گرچه در

ایران برایش امکان تحصیل در دانشگاه هنر  ایجاد میشود تا امروز بتواند انیمیشن ضد ایرانی بسازد.....

درست یاد کتاب((عطر سنبل،عطر کاج)) اثر فیروزه جزایری دوما افتادم که در ایران هم با استقبال گسترده

روبرو شد و با وجود گذشت دوسال از چاپش توسط نشر قصه،در صدر پرفروش هاست ودر محافل ادبی

ایران بسیار مورد تقدیر قرار گرفت!!!!!!کتابی که از ابتدایش تحقیر ایران و ایرانیست و در آن تمام فرهنگ 

ما مورد تمسخر قرار میگیرد......

 در ((پرسپولیس)) هم اوضاع همین است.ایرانیها یک مشت قحطی زده ی احمقند که در دوران جنگ به

خاطر کمبود آذوقه آدم میکشتندو هر کسی که به جنگ رفت جز یک الاغ کودن نبود........

برایتان متاسفم خانم ساتراپی........

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 21:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

حجم تلخ نداشتن

 

بچه که بودم نبودنش اونقدر ها هم آزار دهنده نبود حتی گاهی وقتا کیف هم داشت. مثل وقتایی

که حس وحال درس خوندن یا مدرسه رفتن نبود ومامان نمیتونست چغولی تو رو بعد از اومدنش به

خونه بکنه،یا وقتایی که یواشکی گوشه یی مینشستی و تلویزیون تا آخر شب روشن بود و تو هم 

بی توجه به هر چیز تلویزیون رو پشت ورو میکردی.......

نهایت لذتش هم در این بود که هفته ها میشد به خونه ی فامیل رفت و با بچه ها بازی کرد بدون اینکه

نگران موجود عجیب وغریب به نام((پدر)) باشی وبا خیال راحت با بچه ها بازی کنی......

اما وای به حال روزهایی که کسی میخواست پدر بودنش روبه رخت بکشه،اون وقت بود که حجم تلخی

از نداشتن چنان روحت رو گاز میگرفت که آرزوی مرگ میگردی.....

اما من بی غیرت تر از این حرف ها بودم.حجم تلخ نداشتن تا همین دیشب به سراغم نیومد،اصلا لطف و

محبت های عجیب مامان جایی برای فکر کردن به بابا داشتن رو به من نمیداد........من تمام حجم های

نداشتنم رو زیر محبت مامانم قایم کردم....توی تمام این ۱۵ سال نداشتن،نخواستم اون چیزی رو که

نیست و بودنش محاله آرزو کنم......... 

دیشب توی آخرین روز یک مسافرت اجباری،دمدمای صبح با دیدن پدر همسفرمون که دستای دخترش

رو در دست داشت و از پیاده روی بر میگشت چیزی توی قلبم ریخت...تمام اون لحظات به پدری برای

 پیاده روی نیاز داشتم......به کسی که بعد از ۱۵ سال((بابا)) خطابش کنم.....

 

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 20:53 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم فروردین 1387

از یادداشت های یک نفر دیوانه........

 

روی صندلی چهار زانونشستم و(( آن گوشه ی دنج سمت چپ ))میخوانم.کتاب خوبیست و چند

ساعتی میتواند همدم خوبی باشد.حداقل بهتر از جان کندن برای صبح شدن است.

دیشب خیابان گردی کردم.از گورستان ظهیر الدوله تا میدان هفت تیر را یک بند راه رفتم.بعد از آنجا

تا عباس آبادبرای دیدن خانه ی دوست.......شب خوبی بود.پشت در همیشه بسته ی ظهیرالدوله

دنیایی داشتم.نگهبان ظهیرالدوله بداخلاق است وکسی دوستش ندارد.جز پنج شنبه وجمعه کسی

را راه نمیدهد،اما که چه خوب کاری میکند.حداقل این سالوسان عاشق نما کمتر برای وراجی های

احمقانه سر مزار دوستانشان!!!!!!!!!!!جولان میدهند و از صدقه سری قبرها آبرو میخرند......

یاد پوران فرخزاد هم کردم.خواهر فروغ عزیز......پورانی که نمیدانی چه قدر عاشق است وغمگین.... 

نمیدانی با چه دردی از از فروغش میگفت........میگفت سالهاست سر خاک فروغ نرفته تانبیند مردم

روی قبرش مینشینند و عکس میگیرند،عکسی که در آن تنها چیزی که معلوم نیست مزار فروغ است.

منهم نگفتم از تولد ۴ سال پیش فروغ......نگفتم که وقتی آرام آرام ((تولدی دیگر))در گوش همراهم زمزمه

میکردم،یکی از همان خاله زنک ها که میگفت  دوست صمیمی فروغ و پوران طاهباز بوده!!!!!!!!! آمد

کنارم وگفت:آخی،عزیزکم چه قدر قشنگ شعر میگی........ومن سوختم،اصلا آتش گرفتم......

جایتان خالی نصفه شبی خل شده بودم.دیشب عجیب شبی بودها!!!!!!!! از میدان تجریش با یک ظرف

باقالی سلانه سلانه راه افتادم وزمزمه کردم:همه ی هستی من

                                                   آیه ی تاریکیست که تو را در خود تکرار کنان 

به سحر گاه شکفتن ها ورستن های ابدی خواهد برد........

                        من در این ایه تو را آه کشیدم آه...............

                                      من در این آیه تو را به

                                                              درخت و

                                                                      آب و

                                                                           آتش 

                                             پیوند زدم.............. 

فکر میکنم ساعت ۵ صبح بود که به خانه رسیدم.جانماز پهن مامان وسوسه ات میکرد که بخوانی.

 نماز صبح دیروز یادم نمیرود.......

حالا همینطوری چهار زانو روی صندلی نشستم و تایپ می کنم در حالی که از آن اتاق از وسیله ی

حرام و خاک تو سری ماهواره صدای احمقانه ی همان مردکی می آید که تا پارسال با آن صدای یخ و

بی مزه اش،از دل تکه تکه شده اش می خواند و امروز برای دنیا بیب میکشد......

منم به کوری چشم برادر عزیزم صدای ضبط را زیاد میکنم که در آن صدای مخملین فرهاد دل را جلا میدهد

و هفته ی خاکستریش را فریاد میزند.......

شب بخیر

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 23:29 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم فروردین 1387

یه سکوت عاشقانه

  

آرزوهامو نگا کن همشون چه بچه گانس

تو تصورت همینه که خیال عاشقانس.......

توی غربتی که ساختم،میون دشت توهم

توی تنهایی پاییز دوست دارم بازم بشم گم

تو که نیستی تا ببینی چه سیاهه خاطراتم

غیر درد رفتن تو چیز دیگه ای ندارم...........

مث فیلمای قدیمی خاطرم سیا سفیده

قلب من دنیای رنگی توی خوابشم ندیده!!!!!!!!

وقت خندیدن چشمات میشه قاب عکس خالی

خیلی وقته که نگاهت گم شده تو این حوالی

من قبول میکنم امشب که تو رفتی که بمونی

وقت سر خوردن اشکام،خوبه نیستی که بدونی.....

تو نه عشقی،تو نه جادو،تو فقط غمی تو شبهام

صدای هق هق گریم داره میگه که چه تنهام

حالا آخرش رسیدیم:وقت رفتن و عبوره

تنها یادگارم از تو شبای بدون نوره.......

 

 پیوست:از اون شبای دلگیره که انگار دارم جون میکنم.چند خط بالا هم هذیونای امشبه.ببخش اگر

زیادی مشکل وزنی و معنا داره.....

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 1:31 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم فروردین 1387

عید تون مبارک

 

ما ایرانی ها آدم های مناسبتیم.آدم های وقت تبریک و تسلیت،وقت غم و کمتر وقت شادی.......

این ضرب المثل را شاید بارها شنیدیم که برای مرگ دیگران به مراسمشان بروید تا برای مرگتان

به یادتان باشند....

خیلی تلخ و شاید هم وحشتناک،اما هست و عوض هم نمیشود...برای همین است که از کسی

که خبر نداریم لحظه ی سال تحویل خبری میشود و بعد  تا سال بعد...حد اقل تا چند سال پیش

دلخوش به شنیدن صداها بودیم که با پیشرفت تکنولوژی باید به اس ام اس های همه گیر که همه ی

آنها به ۱ شکل و مضمون میرسد پاسخ بدهیم......

ما هویتمان در دنیایی که از هویت خالی ست و شخصیت کارتونش آنقدر بد بخت است که پدر پسر

شجاع می نامندش گم شده.........

عیدتون مبارک

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 11:1 |  لینک ثابت   •