تبليغاتX
بادبادک

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

اصلاحات زنده است

 

بیانیه ای از جوانان اصلاح طلب

نمیخواستم در انتخابات مجلس شرکت کنم،آخرین کلامی که از آخرین انتخابات به یاد داشتم

"اصلاحات زنده است"بود که پس از آن همیشه با پوزخندی آن را با خود تکرار می کردم.کدام 

اصلاحات زنده است؟اصلاحاتی که با رد صلاحیت های گسترده بر چهار گوشه اش میخ محکم کوبیدند،

اصلاحاتی که زنانش به جرم امضای بیانیه ای منتظر نوبت دادگاه هستد،جوانانش به جرم جوانی  

تعهد میدهند،معلمان وکارگرانش به جرم طلب لقمه ای نان تازیانه میخورند،دانشجویانش به جرم

ناکرده روزهایشان را چون شب در زندان سپری میکنند و مردمانش کمر خم کرده اند زیر بار گرانی تا 

به حق مسلم خود برسند.........

مطمئن شده بودم اصلاحات مرده،مرده ای که نه تنها شب سه،هفت و چهلمش را گرفته اند که از 

شب سالش هم مدتی میگذرد‌‌‌.تا اینکه آن صدای همیشگی و آرام را شنیدم که میگفت:"باید

بازی ها را به هم بزنیم"

رفتم به سال های پیش زمانی که هنوز هیچ از بازی سیاست نمی دانستم و با روزنامه بیگانه بودم

اما کم کم راه افتادم، دانشجو شدم و نوشتم،زن شدم  وسازمان حمایتی تشکیل دادم......به یاد

آوردم روزهایی را که جوان بودم و جوان میپوشیدم،کارگر بودم واحترام داشتم و مردم بودم  صاحب و

کرامت انسانی.......

یادم آمد که۸ سال با بد وخوبش ساختم اما تنهایش نگذاشتم،یادم آمد که اصلاحات او و ما به من 

آموخت که صبورانه  در صف دادگاه بایستم،ضربات تازیانه را تحمل کنم و روزهای زندان را خط بکشم

اما تعهد ندهم که انسان نباشم،در مقابل بی عدالتی سکوت نکنم،از حق خودم وتو نگذرم و فرا موش 

نکنم جامعه مدنی و آزادی خواهی را.... 

ندایش را آری گفتم،نه! همه با هم آری گفتیم،دور هم جمع شدیم در حالیکه میدانستیم در این رقابت

نابرابر برنده نخواهیم شد اما این بار به نتیجه فکر نمیکردیم،آمده بودیم تا ثابت کنیم زنده ایم و حاضر

نیستیم اجازه بدهیم تا به آسانی حقمان را به یغما ببرند،آمدیم تا بازیشان را به هم زنیم،شدیم مرد

زن،جوان،دانشجو،معلم و کارگر تا ثابت کنیم تا او هست و ما هستیم واصلاحات زنده است.........

پیوست:شاید از تاریخ مصرف این بیانیه یک هفته ای گذشته باشد،اما دلم گرفته.اصلا دلم از این

همه تقلب ونامردی سوخت.....فکر میکنی حق ما واقعا همین بود؟؟؟هم من هم تو میدانیم که خواست

مردم این مجلس نبود.اما چه کنیم که اینجا مملکتشان است و ما مستاجران این کهن دیاریم.........

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 15:43 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386

خلوت با خودت

 

برید به اینجا سر بزنید.برای هممون لازمه.....

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 10:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

هذیان

 

این بغض کوفتی بدجور امونم رو بریده،حاضرم برای تمام لحظه هایی که قراره هدر بدم قمار حسابی 

راه بندازم.میخوام خودم رو حراج کنم،خودم رو،آرزوهام رو تاراج کنم. 

میخوام فرار کنم.اصلا میخوام بمیرم. من استفراغ میکنم به روی تمام آرزوهام.به روی آرزوهامون در شهر

بدون آرزو.میخوام بزنم به بی خیالی.رژ لب رو بر میدارم ومیکشم روی لبام،قرمزه قرمز جگری.خنده دار

شدم......رژ گونه ی مسی رنگ زرق وبرق دار رو از توی کشو بر میدارم ومیکشم به روی گونه هام....

هیچی شبیه هیچی نیست.....آروم با پشت دستم لبام رو پاک میکنم.مزه ی شکلاتی رژ با اشکام

قاطی میشه ودلم به هم میخوره.موهای کوتاه و فرفریم رو که انگار سالهاست شونه نشده از روی

صورتم کنار میزنم وفکر میکنم به آخرین باری که آرایش کردم،آخرین باری که روسری یاسی رنگم رو با 

مانتوی سفید تنم کردم و مامان موهام رو که تا کمرم میرسید بافت..............چند سال پیش بود؟ چند

هزار روز پیش؟

حالا امروز که از تمام علایق فاصله گرفتم وخواستم بشم یه آدم دیگه چه غلطی کردم؟اصلا کجای دنیام؟

درس خوندم که ارضام نکرد.عین آدمای مریض چسبیدم به گوشه ی تاریک اتاق وکتاب میخونم.من کجا

وایسادم؟کجای این کارناوال مسخره نقش دلقک سیرک وبازی میکنم؟حالا کتاب ابله رو روی تخت پرت 

میکنم و به آغوش مادرم پناه میبرم.مادری که سالهاست فکر میکنه دختر ۲۳ سالش خیلی وقته دیوانه 

شده.........

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 11:58 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

کتابخانه ای برای تمام فصول

 برای نوروز امسال اگر میخواهی کنج اتاقت بمانی و خلوتت را با هیچ چیزی عوض نمیکنی،برای یک

خلوت شاهانه پیشنهاد میکنم کتاب بخوان.کتابهای خوب بیشتر از این چندتایی ست که من به تو

معرفی میکنم.اما سلیقه ی من را هم امتحان کن.پشیمان نمیشوی..........

 

 

خوبی خدا اولین کتابی بود که من از انتشارات ماهی خواندم.داستانهای این کتاب از نویسندگانی 

هستند که در امریکا زندگی میکنند اما الزاما امریکایی نیستند.داستانهای کتاب از نویسندگانی چون 

شرمن الکسی،هاروکی موراکامی،جومپا لاهیری،ریموند کارور و.......انتخاب شده. در کتاب خوبی خدا

با کنار هم گذاشتن این همه ملیت تفاوت انه را احساس میکنی.از سرخپوست  عجیب بگیر تا خانواده 

هندی با فرهنگی غنی که روند امریکایی شدن را چه قدر سریع طی میکنند.ترجمه ی خوب امیر مهدی 

حقیقت،به تو در فضا سازی کمک بزرگی میکند......

 

 

 

کتاب خاطره ی دلبرکان غمگین من به خاطر اختلافات داخلی دروزارت ارشاد وهوچی گری مطبوعات 

در عرض ۱ هفته جمع اوری شد.اما به کمک عدم رعایت کپی رایت در ایران کپی ان در میدان انقلاب

پیدا میشود.قصه در مورد تولد نود سالگی خبر نگاری از امریکای لاتین است که برای سپری کردن شب

تولدش،دست به کارهای عجیبی میزند که حاصلش میشود عشق به دخترکی ۱۴ ساله.

اگر گابریل گارسیا را مثل من دوست داری،حتما کتاب جدیدش را بخوان.

 

  بادبادک باز شاید یک شاهکار ادبی نباشد،اما کتاب قشنگی ست.آنقدر قشنگ هست که بشود 

بهش دل بدهی واشک بریزی،اشک بریزی،اشک بریزی.........

وقتی با بغض و نفرت به افغانی های بخت برگشته و مهاجر که توی پست ترین خیابان های تهران برای

فراموشی انچه بودند پنهان شده انداگر بدانی چه ها که ندیده اند،شاید کمی فقط کمی دلت بگیرد.

بادبادک باز قصه ی شکاف هاست شکاف میان دو قوم بزرگ افغان.خالد حسینی هم نویسنده ی بزرگی

است.از تمام بادبادک باز های چاپ شده نشر مرواریدش را از همه بیشتر دوست دارم.

 

 

ماه منیر کهباسی استاد حرص دادن خواننده است.از اول تا اخر فحش دادم و دل دادم و فحش دادم.

بخوانش دیگر ضرر نمیکنی.

 

  

 دختر پرتقالی شاهکار کتاب خانه ی من است.اصلا نمی دانم چه بگویم برایت.اگر تو در ۳ سالگی 

پدرت مرده باشد ودر ۱۵ سالگی نامه ای از او دریافت کنی که برایت از تلسکوپ فضایی هابل نوشته

چه میکنی؟ اگر سئوالی راجع به مرگ داری دختر پرتقالی را حتما بخوان.قول میدهم تمام جانت بوی 

پرتقال بگیرد.

 

 

 

اسم واقعی رومن گاری،رومن کاسو بوده بعد ها که دیوانه ی گاری کوپر میشود فامیلش را به یاد او از 

کاسیو به کوپر تغییر میدهد. عاشق دیوانه بازی های رومن گاری هستم.لیلی گلستان هم که عشق

است.در مصاحبه هایی که با او داشتم فهمیدم چه قدر بزرگوار است....زندگی در پیش رو داستان 

کودکی ست به نام مومو که در پانسیونی در انتظار مادرش که یک روسپی است زندگی میکند.بخوان 

و لذت ببر........

کتاب های زیادی برای خواندن داریم که آرام آرام مرورشان میکنم.فعلا این ها را برای عیدت داشته باش

تا بعد.............

 

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 10:45 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386

همراه شو عزیز....

 

 

تا همین دیروز فکرش رو هم نمیکردم که حتی بخوام رای بدم.خسته تر از اونی بودم که بخوام در 

ماراتنی شرکت کنم که از قبل نتیجه اش برام روشنه.......اما دیروز توی خیابون ولیعصر،با دیدن دختر

و پسرای جوان که با اشتیاق مشغول فعالیت های انتخاباتی بودند،یاد شعار سید محمد خاتمی و

یارانش افتادم:

             همراه شو عزیز،همت چاره ساز است.... 

حالا مطمئنم که رای میدم.چون به قول دوستانم الان وقت نشستن نیست.

یادمون باشه ما همونایی بودیم که هشت سال سرنوشت و چه خوب چه بد،تغییر دادیم.....

یعنی چند نفر مثل من فکر میکنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 18:55 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم اسفند 1386

اسمش احمد بود،احمد بورقانی

 

 

توی تحریریه ی چلچراغ نشستم و از خلوتی آخر سال مجله بد جور دلگیرم.خمیازه های گاه و بیگاه دو

سه نفر حاضر در دفتر و نمک پرانی آنها حسابی کلا فه ام کرده.

آقای خلیلی که میبیند آماده ی رفتنم،میگوید مراسم چهلم آقای بورقانی است و ما امروز در حال صفحه

بندی ویژه نامه ی درگذشتش هستیم بمان و کمک کن.بالاخره روزنامه نگارهای جوان هر چه دارند از

اوست.........

بی اختیار دلم میگیرد و میمانم.میشوم ویراستار و ویرایش مطالب را انجام میدهم.به یادداشت سید 

عزیز، خاتمی که میرسم،انگار حتی جرات خواندن ندارم.تنهایی بورقانی را در گفتار آقای خاتمی میبینم 

و یاد روزهای خوبی می افتم که(( یار دبستانی من)) سرود ملی دلم بود...آن وقتهایی که برای انتخابات

خواب و خوراک نداشتم.بعد یاد مصاحبه ی منصور ضابطیان با مرحوم بورقانی می افتم که با چه اشتیاقی

از عشق به همسرش و ملاقاتهای پنهانیشان در پشت بام قبل از ازدواج میگفت ومن به این همه بی 

پروایی آفرین میگفتم.

بورقانی مرد مطبو عات و یاور روزنامه نگاران تنها بود.نمیدانم به کدامین گناه زیر بار تهمت جبهه ی اصول 

گرا قرار گرفت وقلب رنجورش را در ۴۸ سالگی خاموش کرد.

حالا سهام الدین پسرش که اتفاقا" روزنامه نگار است،در کنار خواهرش زهرا وبرادرش کمال الدین و مادر

دل شکسته شان در چهلمین روز پرواز مرد بزرگ روزنامه نگاری اشک میریزند............

من هم اشک میریزم و برای آرامش دل آنها و خودم ((الرحمن)) می خوانم..........

                                                                            روحش شاد 

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 21:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم اسفند 1386

ارزو های صورتی

 

مثل ماهی توی تنگ بلور که مامان برای دلخوشی عیدم روی میز گذاشته توی اتاقم ،برای یه

نفس تازه خودم رو به درو دیوار میزنم. انگار این خونه قفسی به  کوچیکی تمام آرزوهای منه.

آرزوهای من و تو که برای ساختنش خودمون رو مثل ماهی فسقلی به درو دیوار زدیم.........

اما عاقبتش شد همین که الان میبینی.........

الان تو توی اتا قت روی تختت دراز به دراز افتادی و مات ومبهوت به سقف نگاه میکنی.منم مثل 

مرغ پر کنده زار میزنم و به تو و خودم بدو بیراه میگم.............

بعد میشینم و مثل خوره میچسبم به تلفن تا تو رو خر کنم و باز رویا پردازی کنیم.از خونه ای با 

قالی های صورتی به رنگ ارزو های تمام این ۴ سال.بعد من بشم خانم خونه ی ارزوها مون و تو

رو با موهای به هم ریخته و بالشت توی دستت تجسم کنم و فکر کنم میتونیم تا همیشه اخرای سال 

گردو غبارای خونمون رو با استین بلند ارزوهای تازه پاک کنیم..........

حالا تلفن توی دستمه و منتظرم برام قصه بگی،اماتو انگار بد جور بریدی.اینو وقتی میفهمم که با شنیدن 

صدای احمقانم خودتو میزنی به اون راه و من میمونم با کلی ارزوهای دست نخورده برای سال جدید!

 

 

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 12:24 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

یک خبر خوب.............

 

((وزیر محترم ارشاد اعلام کردند:بیش از نیمی از کتب موجود در کتاب خانه ها غنای علمی و 

ارزشی نداشته و باید از کتاب فروشی ها جمع اوری گردند.ایشان تاکید فرمودند باید به حجم 

کتب انقلابی و دفاع مقدس افزوده شود))

خیلی وقته پرسه زدن میون کتابفروشی های میدون انقلاب برام مثل سابق نیست.مسئول  

نشرنیلوفر میگفت از ۶۰ کتابی که به وزارت ارشاد فرستاده تنها ۱۰ کتاب مجوز گرفتن.مدیریت 

نشر ققنوس هم میگفت تلویحا" اعلام شده فقط به کتب درسی و مذهبی مجوز داده خواهد شد.

یاد کافه کتاب ثالث که می کنم نا خود آگاه گریم میگیره یاد بسته شدن نشر ویستار و حال بد مدیرش

دست از سرم بر نمیداره.کتاب فروشی زمینه یادگار کریم امامی بزرگ در خیابان تجریش هم که بسته 

شد. هنوز از جمع اوری ((خاطر ه ی دلبرکان غمگین)) من چیزی نگذشته اما..................

من هم با شنیدن حرف های وزیر محترم فقط ناخن هام رو می جوم..........

این تمام فرهنگ مردان سیاست کشور من است!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 19:11 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

دل جیبی

 

وای!دلم گم شد   

                  انگار توی حوض خاطره ات افتاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگر در حوض شنا کردی دلم را درجیبت بگذار

 تا همیشه صدای هر تپشی که تو را صدا میزند را

                                                    بشنوی..................... 

                       

         دل تو هم در جیب من خواهد ماند

 

 

 

                             

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 18:31 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

برای کودکانی که در رویای فلسطین دوباره و به خاطر اشتباه پدرانشان میسوزند........

 

کودکی تنها میان شهر هیچ

نقشه ای از خانه با دریا کشید

در میان دود و خاکستر نشست

تلخی مرگ برادر را چشید        

                                                              

                                                                کودک از درد پدر بیزار بود

                                                                چون پدر بیماری دینار داشت

                                                                در میان خانه حتی نان نبود 

جشن کودک دشمنی با دیگران                      کودک ما نقش یک سربار داشت

یا هجومی بر سر همسایگان  

یا حریقی بر دل یک ملیت

اتشش بر پرچم بیگانگان     

                                                                درس کودک بوی خون وخشم داشت

                                                                در کتابش عکس  مرگ و جنگ بود.............

                                                                جنگ کوبا جنگ شیلی یا عراق

                                                                 یا که مردی که سلاحش سنگ بود

یک شب او هم در میان خواب خود

از خدایش دانه ی عشقی گرفت

با امیدی در دل گلدان نهاد

جان خود را با غم آ ن گل سرشت

                                                                  دانه اما گل برای او نداد

                                                                  کودک از درماندگی آهی کشید

                                                                  آه گرمش راه او تا آسمان

                                                                  کودک از آهش به آنجا هم رسید

                                           ................................!!!!!!!!!!!!

در میان جنگ شهر هیچیان

جان یک کودک به راه پوچ سوخت

کودک از دنیای هیچستان گریخت

اسمان بر شهر هیچان چشم دوخت.....................

 

 

 

                                                            

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 21:38 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

یک مشت پرکرگدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

یک مشت پر عقاب را که تماشا میکنم میدانم به سرنوشت ساعت شنی دچار خواهد شد.

بعد از دو قسمت از همکارانم میشنوم مدیریت محترم صداو سیما(شما بخون صاحب) به دلیل

انکه کلاه گیس سفید رنگ اهو خردمند به خاطر گریم از روسری بیرون امده دستور به استفاده 

ازجادوی فتو شاپ برای اجازه ی پخش ادامه ی سریال میدهد.......

بعدتر میشنویم که علیرضاخمسه که اتفاقا"ترک زبان هم هست برای بازی در سریال از لهجه ی

اذری استفاده کرده بود که بنا به دستور سازمان مجبور به دوبله ی مجدد شد!!!!!!!!!!

در مورد خانم وکیل داستان و امیرحسین برادر مقتول هم باید بگویم که باز هم بنا به مصلحت مدیر

محترم در قسمت سوم سریال به دلیل مورد دار بودن روابط دو جنس مخالف این دو نامزد اعلام میشوند

و من فکر میکنم اگر زمانی حرفه ی وکالت را ادامه دهم برای رفع اشکالات شرعی اگر زبانم لال مراجع 

مرد داشتم از مدیر محترم سازمان برای جاری کردن صیغه ی نامزدی!!!!!!!!!من با موکلم دعوت به عمل

 بیاورم.

نمیدانم کارگردان سریال اقای اصغر هاشمی با این همه جرح و تعدیل ابلهانه چه میکند.شنیدهام حال 

خوبی ندارد و و غمگین است.ما هم غمگینیم..........

حالا اگر میان سریالی که وقایع نگار سال ۵۶ است ناگهان پرایدی دیدی که گوشه ای پارک شده به دل

نگیر که به گفته ی کارگردان همه  ی اینها به دلیل عدم همکاری صدا و سیما ست..........

و من میخندم به صدا وسیمایی که میلیون ها هزینه برای ساخت سریالی با سفارش خود میکند و 

بعد از ساخت دل و روده اش را به هم گره میزند تو هم بخند....................

پیوست:ببخش اگر در جمله هایم از کاما استفاده نمیکنم همیشه از ویرگول و ممیز  فراریم.

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 21:42 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386

سرما

 

 

سرمای توی وجودم بدجوری امونم رو بریده.دلم میخواد دستای سردم رو روی آتیش بگیرم و از

هرم اون میون شعله های وحشی جون بدم...........

نمیتونی بفهمی چه سخته وقتی عزیز ترین زندگیت تو رو زالو بدونه..........

من سردم است   

                من سردم است و می دانم هیچوقت گرم نخواهم شد................

                       من بی رمق ترین نفس این حوالیم

            از بودن مکرر بر دار خسته ام..............

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 23:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم اسفند 1386

میزبان فصل تازه

 

امروز حسابی زدم به خاله زنک بازی و چرت و پرت گفتن.توی ۴۰چراغ هم به جای مطلب نوشتن 

با پریچهر و میمنت و شرمین و نیما چپیدیم توی ۱ اتاق و دری وری گفتیم.

رخوت اخر سال بدجوری یقه ی(شما بخون یخه)ما رو چسبیده............ 

 اما وقت برگشتن توی تاکسی راننده ی خوش سلیقه کودکانه را گذاشت و صدای ابریشمین فرهاد 

 بهار رو برام تداعی کرد.

تو هم اینجا بخونش تا روشن بشی.

البته با ژست فرهاد عزیز :)

بوی عیدی بوی توپ

                        بوی کاغذ رنگی............

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو 

بو ی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ

                       با اینا زمستون وسر میکنم

                       با اینا خستگیمو در میکنم.............

شادی شکستن قلک پول

                     وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد..........

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

                        با اینا زمستون و سر میکنم

                        با اینا خستگیمو در میکنم............... 

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیا 

شوق یک خیز بلند از روی کپه های نور  

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

                       با اینا زمستون و سر میکنم

                       با اینا خستگیمو در میکنم................. 

عشق یک ستاره ساختن با دلک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب!!!!!!!!!!!!

                         با اینا زمستونو سر میکنم

                         با اینا خستگیمو در میکنم...................

بوی باغچه بوی حوض

                     عطر خوب نذری...........

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن 

توی جوی لاجوردی هوس یه اب تنی

                        با اینا زمستو نو سر میکنم

                        با اینا خستگیمو در میکنم...............

                                           عیدتون پیشاپیش مبارک

                                 

                               

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 22:39 |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم اسفند 1386

وقت رفتنت

 

 

چشمای منو ندیدی وقتی که غصه رو دیدم 

وقتی از زبون مردم حرف اخر و شنیدم

گفته بودی که همیشه زندگی مثل حبابه

ازوهای من و تو مثل خونه روی ابه

گفته بودی که دل من اسمونی و زلاله

اما چون دوسم نداری بودنت با من محاله!!!!!!!!!!!!!!

وقت رفتنت از اینجا غم و تو چشات ندیدم

مثل اون کلاغ قصه من به اخر نرسیدم !!!!!!!!!!!!!

میدونم که خسته بودی از حضور حس تکرار

میدونم که تلخی غم بین ما کشیده دیوار

اما باز دلم گرفته از نبودنت کنارم ...............

جز دو تا عکس قدیمی چیز دیگه ای ندارم

دل من خیلی گرفته از سکوت این حوالی

چشمامو بازم میبندم میزنم به بی خیالی

اما اینجا توی قلبم تو هنوزم خونه داری

واسه ازار  دل من میدونم بهونه داری

برو من تنها میمونم با درو دیوار خونه

یعنی باز تو بر میگردی؟

                                 اینو هیچ کس نمی دونه.........

 

راستی! شعرای توی بادبادک مال خودمه :)

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 12:28 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم اسفند 1386

برای مهر جویی بزرگ

 

سنتوری را دیدیم و دل دادیم و گریستیم..........

اگر مهرجویی بزرگ را هنوز با فیلمهای بزرگش چون لیلاـ پری-مهمان مامان وگاو به یاد داری سنتوری

  را هم به این گنجینه اضا فه کن. 

اما!!!!!!!!!!!!!!!!

برای انکه دل فیلمساز بزرگمان قرص شود و باز هم برای این سینمای از نفس افتاده ی هرندی ها و

 شورجه ها به خاطر دل ما هم که شده داستان سرایی کند به اندازه ی ۱ بلیط سینما برای دیدن این 

 فیلم به حساب کارگردان بزرگ سینما بریز.

شاید مردانگی ایرانی را به یاد اوردیم. 

و شماره ی حساب از این قرار است:

                                        (۰۱۱۶۴۰۷۷۹۵) (بانک تجارت کد ۰۳۲)

                                        حساب مشترک به نام داریوش مهر جویی و فرامرز فراز مند

 

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 21:55 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم اسفند 1386

عرض کوچکی داشتم!

 

در کشور ما علی الاصول همه چیز وهر نوع فعالیتی بد است. نمونه اش را در مورد فعالیت 

جبهه ی اصلاح طلب بارها دیده ایم.......... 

اما عرضی داشتم با ملت غیور و شهیدپرور و همیشه در صحنه:اگر کششی برای رای دادن

 داشتی با اندیشه ی درست پای صندوق رای برو.گرچه میان این هیئت عظیم که کمر همت برای

ابادی کشور عزیزشان بسته اند وبرای اثبات این مدعی همینطور چلوکباب است که میان ملت شهید

پرور پخش میکنند!!!!!!!!مرد میدانی نمی بیننم...................

اگر دوست داری نمونه ای از این اغشار بلند همت را ببینی سری به سنجاقک بزنک. :)

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 16:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم اسفند 1386

به یاد ازاد مرد کربلا

 

در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم وستم زندگی می کنند

اما بر حسینی میگریند که:

                              ازاد زیست........... دکترعلی شریعتی

                            

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 20:52 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم اسفند 1386

به شعور مخاطب احترام بگذاریم

 

لباس های گران قیمت و خانه های لوکس وبینی های عمل کرده تمام ان چیزی است که از

 سریال های تلویزیونی دستگیرت میشود.دریغ از کوچک ترین حرفی که تو را وادار به تفکر کند

یا حداقل ان چه را که در ذهنت داری از تو نگیرد..........

درپروندهای که برای ((حلقه ی سبز))در هفته نامه ی چلچراغ داشتیم صحبت از سریال های 

خارجی شدکه اگر حرفه ی خاصی را معرفی می کنند اموزش های مربوط به ان را نیزبه طور

 مختصر ارائه میکنند و یاحداقل چیزغلطی را به ذهن مخاطبی که بیشتر وقتش را جلوی تلویزیون

 میگذراند انتقال نمیدهند. 

 حالا حکایت ما درست بر عکس است!اگر پیگیر سریال((بیداری))باشید میدانید قصه حول و محور

فرزند تورنگ و میراثی است که ازپدربزرگش به ارث خواهد برد میگذرد واین اشتباه بسیار فاحشی  

است که از ذهن مشاوران سریال دور مانده.

همسر تورنگ در ابتدای سریال در اثر عارضه ی مغزی در گذشت وهنگام مرگ او پدرش در قید حیات بود.

نکته اینجاست که در صورتی که موصی له(یعنی شوهرقهرمان داستان)قبل از وصی (یعنی پدربزرگ)

بمیرد اصولا بحث ارث بری منتفی خواهد بود.اینجا حتی شوهر تورنگ هم ارثی از پدرش نخواهد برد

 که ما نگران وضعیت فرزند او باشیم و این مسئله به وضوح در ماده ی(۸۵۰)قانون مدنی ذکر شده. 

شاید در سریال ها بارها دیده باشیدکه پدر خانواده به خاطر تنبیه فرزند او را از ارث محروم میکند و

این در حالی است که مطابق قانون مدنی هیچ کس را نمیتوان از حقوق مدنی خود محروم کرد و

ارث هم که جزو حقوق مدنی است.

غرض از نوشتن این یادداشت فقط و فقط ان بود که بگویم تا چه حد و تا کی مخاطب خود را دست کم

 بگیریم و سرش را با جلوه های ویژه ی کم مایه و خانه های لوکس گرم کنیم؟

من که فکر میکنم هزینه ی گرفتن یک مشاور حقوقی بسیار کمتر از صرف هزینه برای تجملات غیر ضروری

در سریال ها باشد.........

شاید تهیه کننده ی سریالی که میلیون ها تومان برای ساخت سریالش هزینه میکند نمیداند که قیمت 

کتاب قانون مدنی تنها ۲۰۰۰ تومان است..............

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 12:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم اسفند 1386

غروب من

 

 تو میروی و غم به سوی من طلوع می کند

 

                                             ومن؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!.........................

                                                                      

 غروب می کنم.............

بدون تو غروب من همیشگی ست

                                   کسی میان گریه های تلخ من زند نهیب: 

                                                غروب هم نشانه ای دگر ز صبح زندگیست.........

                                              

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در 23:18 |  لینک ثابت   •