اینجا را بخوانید و کمی با هم بخندیم به این وضع اسف بار.رئیس جمهورمان دیوانه و مسئولین
دیوانه دوست....
اعتماد ملی هم پر!!!در این دو هفته ی اخیر تهران امروز را هم به آمار تلفات اضافه کنید.حیف!
با آقای رسول منتجب نیا هر روز جلسه داشتیم.چه فکرهایی که نکرده بودیم برای یک اعتماد ملی
ترو تازه....
از میدان تجریش توی خود حیاط امام زاده صالح تا میدان هفت تیر یک قاصدک دنبالم بود.همینطور
دو تایی این همه راه را پیاده گز کردیم....
کارم که تمام شد دیدم قاصدکم پشت در اداره ایستاده و نگاهم میکند!میدانم باورش کمی مشکل
است،اما قاصدک را روی کیفم گذاشتم و به خانه آوردم.حالا گذاشتمش همین روبرو جلوی پنجره تا
هر جا که دوست دارد برود اما تکان نمیخورد که نمیخورد که نمیخورد.....
نمیدانی چه حس شیرینیست!
میان این همه شلوغی ذهن و پریشانی های این چند روز سگی دلم یک آدم به وسعت قلب تمام
کتابهای قشنگ دنیا را خواست.خسته و بی حوصله میان تحریریه ی چلچراغ کتاب دستم را ورق
میزدم و به تمام دوست داشتنی هایم فکر میکردم.پوران فرخزاد هم یکی از همین دوست داشتنی
های دلپذیر من است.دلم هوایش را کرد،هوای حیاط خانه اش و گربه های ملوس و پشمالویی
که همیشه دورش میپلکند و لوس میشوند.دلم میخواهد برایم از خواهرش بگوید و بغض کند ومن
هم برای تمام غربت و تنهاییش گریه هایم را همدم شوم.......
تلفن که میکنم دستانم یخ است و منتظر یک فاجعه ام نمیدانم چرا انتظار هیچ خبر خوشی ندارم
دخترش بیحوصله جواب میدهد و بعد میگوید مادرش مدتیست شدید مریض است و در آسایشگاه
اعصاب و روان بستریست.....
سرم به اندازه ی تمام این بیحوصلگی های اخیر دوران دارد.اشکهایم پنهان نمیشوند و زار میزنم دلم
فقط و فقط صدای آن پیرزن مهربانی را میخواهد که تحت هیچ شرایطی حاضر نشد عکس کودکی فروغ
را با آن نگاه تخس برای یک روز به من قرض دهد.دلم میخواهد پشت تمام خاله خانباجی های مانیکور
کرده ای که به ظهیر الدوله می آیند حرف بزنیم و نخودی بخندیم.امشب دلم عجیب شکست،دلم به
اندازه ی تمام تنهایی های فروغ میان خانه ی پدریش در خیابان راه آهن،کوچه ی خادم آزاد فریاد
میخواهد.....دلم میخواهد به آن خانه ی قدیمی بروم و در حیاط بکر و دست نخورده اش بشینم و فکر
کنم.....
خانم فرخزاد من از فردا هیچ روزنامه ای نمیخوانم،به هیچ سایت خبری سر نمیزنم،هیچ خبر فوری را
پیگیری نمیکنم تا زمانی که دخترتان بگوید در اتاقتان نشسته اید و روی کتاب جدیدی کار میکنید.
خانم فرخزاد دلم میخواهد یکبار دیگر صورت سفیدتان را شادمان ببینم و بخندم.بخندم به تمام این
روزهای سگی،به تمام این گریه های در به دری و غصه های تمام نشدنی.
خانم فرخزاد خسته ام،آنقدر خسته ام که تصورش برایم دردناک است.برای این اشکهای بینهایت......
خوب شوید.خیلی دلم گرفته خیلی...........
مردک روی مبل لم داده و لاله ی گوشش را پاک میکند.آرام و زیر چشمی نگاهم میکند و من هم به
اندازه ی گاو مشتی حسن هم حسابش نمیکنم.محاسن جو گندمی و عینک مارتینی ته استکانی
قیافه ی کریه اش را غلط انداز کرده...یاد این حاجی بازاری های زن باز پفیوز میافتم.بی اعتنا به سیگار
دستم پک میزنم و سقف را نگاه میکنم.نگاه عاقل اندر سفیه اش را از صورتم بر نمیدارد.من هم با
خونسردی سیگار دیگری میگیرانم و لبخندی ملیح تحویلش میدهم.
سینه اش را صاف میکند و خلط گلویش را در دهان مزه مزه میکند و قورت میدهد.بعد با صدای این
واعظ های حرام زاده برایم زر میزند:
ـ دختر جان هی میگی من من من،مگه کجا رو گرفتی؟اصلا این نسل شما چه غلطی کرد.ما انقلاب
که کردیم(... مردک) ذهنمون پر از اسطوره بود،زمان جنگ جون گذاشتیم و جنگیدیم(پفیوز یادش رفته
که قصه ی فرار از جبهه رو برام تعریف کرده)کار کردیم و تشکیل خانواده دادیم.اما شما و نسل احمق
شما زودتر از ساعت ۱ از خواب بیدار نمیشین و همش به فکر پایین تنه اید.مثلا تو که از روشنفکرای
این نسلی با این افکار مالیخولیایی کجا رو گرفتی؟تو سن ۲۴ سالگی هنوز شوهر نکردی و از صب تا
شب داری مزخرف مینویسی...منو ببین من چنین بودم و چنان.بچه هام عین دسته گل،نجیب و با وقار
آخه تو عمرا بتونی یکی از این کارای منو بکنی دختر با این نسل گه و مزخرفت.........
نگاهش میکنم و در دل برایش افسوس میخورم.دختر نجیب ۱۸ ساله اش هفته ی پیش با خودم برای
کورتاژ سومین حرام زاده اش پیش قابله رفت....
دختر ۱۵ ساله اش با پسر کلفت خانه شان میخوابد و سینه و گردن همیشه کبود زنش نشان عدم
توجه ایشان به اوامر شیرین پایین تنه است..........
البته خودش هم ۱ سالیست که ۱ میلیارد کلاه برداری کرده و خانه نشین شده و در کنار خانواده ی پر
از وقارش زندگی پر شکوهی دارد........
سیگارم را خاموش میکنم و کتاب جدیدی که خریدم را به دست میگیرم و اجازه میدهم مردک هر ...
که دوست دارد میل کند..........
دوستش نداشتم.هم خودش هم عکسش.
دیدن این عکس آزار هر روزه ام بود.میگذارم هر غلطی که دوست دارند بکنند.من چرا وبلاگم را با
این قیافه ی کریه خراب کنم؟؟ :)
هیچ حال خوشی ندارم.عمیقا از اول صبح پاچه ی هر بی پدر متمدنی رو میگیرم.اصلا هم مهم نیست
که طرف کیه.ترجیح میدم فحش بدم و چهارتا فحش کشدار بشنوم،بعد گلاویز بشم و با ناخن نداشته
چنگ بزنم به صورت طرف و جرش بدم.بعدم سیگار بهمنم رو از گوشه ی این کوله پشتی گه گرفته در
بیارم و روشن کنم و هی پک بزنم،پک بزنم،پک بزنم و همین جور به صورت جر واجر طرف نگا کنم و رد
خون و توی صورتش دنبال کنم.اونم همین جور یه ریز فحش آب نکشیده بارم کنه و من دود رو لای ریه ام
قایم کنم و بیرونش ندم.بعد همین طور که خاکه های سیگار روی شلوارم میریزن من بخندم و عین یه
یه مجسمه به طرف نگا کنم.آخ چه کیفی داره........
حالا نشستم و به بسته ی خالی سیگار روی میز نگاه میکنم.صدای دخترک جلف همسایه که تلفنی با
دوست پسر عوضیش لاس میزنه بد جوری روی مخه.خنده های ریزش وحرفهای مهوعی که داره به
خوردطرف میده غیر قابل توصیفه.دلم میخواست دستم و میکردم لای موهای شرابی طرف و میبردمش
دور حیاط و اونم هی جیغ بزنه و نگران راند ساعت ۸ شبش باشه.منم هی داد بزنم بگم خفه خون
بگیر ج...ده ی عوضی.فقط خفه شو........
تمام خواسته ی من از این ظهر همینه که همینه........
به قول شاعر:حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن.......
البته اگرم کردی به درک......
برای مادرم رفتن به گورستان قم و دیدن مزار عزیزانش آرامشی انکار ناپذیر است.با برادرم و خانواده اش
به بهشت معصومه در انتهای شهر قم رفتیم.گورستانی که مادر بزرگ مادرم آنجا دفن است.عزیزی که
نهج البلاغه میخوانده و مومنه بوده.از همان کرمانشاهی های قدیم که وصیت میکردند در جوار خواهر
امام رضا دفن شوند.مادر بزرگی مهربان که مادرم((ننه)) می خواندش و بعد از ۲۵ سال داغ دلش را
تازه میکند.
مادرم از آن کرمانشاهی های اصیل است،از همان کردهای چشم درشت و کمی لجباز.در کنار مزار ننه
ایستاده آرام آرام و غمگین ((الرحمن)) میخواند. من و برادرزاده های شیطانم روی قبرها میخوانیم و
کرمانشاهی های گورستان را میشماریم.کار سختیست در هر ردیف حد اکثر ۱۰ کرمانشاهی به خواب
رفته اند.میرزا خلیل الله کرمانشاهی،شرف النسا نعیمی کرمانشاهی،عزیز نرگسی کرمانشاهی........
بچه ها میدوند و من از ابهت این قبرستان نیمه متروک میترسم.مقبره های خانوادگی که خانه ی ارواح
شده اند و عکسهای رنگ و رو رفته و صدای هو هوی باد دلم را میلرزاند.برادرم آرام شانه های لرزان
مادر را فشار میدهد و آرامش میکند.من هم مات مادرم و اینهمه احساس بزرگ.
از کنار قبر ((ننه)) میگذریم.میدانیم مسیر بعدی کجاست. قبر بی بی روبروی یک آرام گاه ویران است.به
دنبال مادر کنار قبر مادر بزرگ پدری مینشینیم و قبر ترک خورده را نگاه میکنیم.آرام از مادر می پرسم:
ـ چرا قم؟
ـ رسم بود.میگفتن قم عذاب قبر نداره حضرت معصومه شفاعت میکنه......
قم پر از گو رستان است.بهشت معصومه،وادی السلام،قبرستان نو و کهنه.....در هر کدام از آنها هم
مادرم یک یادگاری دارد.
وادی السلام غمگین است و ترسناک.کفن و دفن در آن ممنوع شده و شهرداری قصد تخریبش را دارد.
کنار قبرها خارشتر روییده و سنگها از بین رفته اند.مادر میان وادی السلام فاتحه ای میخواند و میرود.
دیدن غسالخانه ی مخروب ((وادی السلام)) وسوسه ام میکند.دست در دست زن برادرم به سمتش
میروم و نگاه میکنم.درها قفلند و جلوی پنجره ها دیوار کشیده اند.از میان حفره ی در حوضچه هایی را
میبینم که پر از پنبه های کثیف و دستکش های سیاه است.دلم ریش میشود و میان خاک مینشینم.
هنوز هم هستند آدمهایی که شبانه میان این مخروبه عزیزشان را دفن میکنند و روزها از میان خاک
نم خورده و کهنه کفن های سفید بیرون میزند.قم شهر غم است شهر مردگان.هرگز دوستش ندارم....
هنگام برگشت برادر زاده ها و من کنار مادرم نشسته ایم و مادر از کوهستانی در کرمانشاه که از میان
گورستانش نهری وهم انگیز جاری بوده و سر در ورودیش تابلویی بزرگ و زنگ زده که رویش با قلمی
مشکی آدمی بیکار با خطی خوش ((گورستان)) را نوشته بوده حرف میزند.گورستانیکه هیچ کسی
آرزوی مردن را درش نمیکند.............
آیا مونالیزا حق دارد به لئونارد بگوید تو از من غافلی...............
لئوناردی که یک نیم لبخند او را با سالها رنج آمیخته است......
((شهید دکتر علی شریعتی))
سلام آقای ابراهیمی
من خیلی دلم گرفته و حال خوبی ندارم.اصلا هم برنامه ی کفن و دفنتان را پیگیری نکردم. حتی نه میدانم
میدانم و نه میخواهم بدانم که کجا رفتید و برای همیشه خانه کردید.دلیل نوشتن این پست هم
عرض تسلیت و این حرفها نیست.حتی نشمردهام این روزهایی که دیگر نفس نمیکشید.نشمردم....
فقط غمگینم.از این که قرار است از حالا بشوید یک عکس دور غمگینم.از اینکه دیگر عاشقانه های آرام
نمینویسید دلم میگیرد.از اینکه(آتش بدون دود) و آن قصه ی عجیبش را تا آخرین جلد نخواندم پشیمانم
دوست ندارم حالا که دیگر نیستید شعار تان دهم.شاید دیگر هرگز آتش بدون دود را تمام نکنم....
حتما در نشر روزبهان یک عکس قشنگتان،همانی که این روزها دست همه میچرخد،همانی که نور زیاد
را به دور صورتتان چسبانده اند و از آن لبخندهای عالم بیخیالی بر لب دارید را بر دیوار میکوبند و هر روز
کتابهایتان را تجدید چاپ میکنند و همین روزها نشان یک عمر افتخار را به سینه ی فرزندتان میچسبانند.
من این را دوست ندارم......
من دلم میخواهد ((ابن مشغله )) را مثل وقتی که بودید در دست بگیرم.دوست دارم همانطور مثل قدیم
بیحوصله تلفنهایم را رد کنید و حوصله ی این جوجه روزنامه چی را نداشته باشید.من دلم میخواهد ((یک
عاشقانه ی آرام )) را برایتان نقد کنم و شما به ریشم بخندید........
وای.........
این روزها کجایید آقای ابراهیمی؟کجایید؟؟؟؟
نمیدونم کجا از دستم در رفت و این فیلم رو تا الان ندیدم؟فقط محو و گنگم.چرا این فیلم رو روی پرده ی
سینما ندیدم؟وای!فوق العاده بود.تمام لطافتی که توی این فیلم بود،نیاز همه ی لحظه هام بود.
اگر ((ماهی ها عاشق میشوند))اثر علی رفیعی رو تا حالا ندیدی حتما ببین.یک شاهکار واقعی رو از
دست نده.......


