سه شنبه سوم دی 1387
آخرین پست این خونه
از آنجایی که مملکت شدیدا گل و بلبل است و هیچ مشکلی نیست و من هم مفسد فی الارض
ابلهی بیش نیستم،لذا در بعضی ISP ها فیلتر می شویم.
مهم نیست.بادبادک جدیدی درست کردم که امروز اسباب کشی می کنم دوست داشتی سر بزن.
خدافظی
جمعه بیست و نهم آذر 1387
هذیان های تنهایی
چشمای قشنگی داشت.اومد نشست جلوم و هیچی نگفت.کتاب رو روی میز می ذارم و نگاش
می کنم.میخندم به صورتش،دهنش رو کج می کنه و روی تخته ی کوچک اتاقم متمر کز میشه.
ـ اسمم گلرخه!
ـ نه!اسمت گلرخ نیس
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی اینکه اسمت خدیجه محمدیه.کلاس دومی،رشته ی انسانی.پس سعی کنیم همدیگر رو
سر کار نذاریم.اگه تو گلرخی منم آنجلینا جولیم.
ـ اینی که گفتی کی هس حالا؟
ـ .........اگه تو گلرخی منم مهناز افشارم.
ـ من بهم میاد گلرخ باشم اما تو بهت نمیاد ثریا قاسمی هم باشی!
ـ اون که آره.خب من پیر شدم.مث ثریا قاسمی.مگه نمی بینی لا مصب عجب چشایی داره.
ـ ولی من گلرخم.
ـ قبول.تو گلرخی.منم هرچی تو بگی.ثریا قاسمی خوبه؟
ـ ولش کن.کارت دارم.
ـ خب بگو بهم کارتو.
ـ گرسنمه.
ـ ..........
ـ چیه؟مگه حرف بدی زدم؟
ـ نه.منم گشنمه اتفاقا.پایه ای بریم جیگرکی سر خیابون؟
ـ نه!آقام جرم میده.
ـ پس کجا بریم؟
ـ نمی دونم!یه جا که آقام نفهمه.داداشامم نفهمن.
ـ آقات چه کارس؟
ـ سر قبر آقا فال میگیره.بخت گشایی هم میکنه.برو پیشش
ـ معلومه دنبال شوهرم؟
ـ بچه ها می گن دختر ترشیده ای.
ـ راس می گن خب!
ـ من نامزد دارم.
ـ دوسش داری؟
ـ ول کن گشنمه به خدا.
ـ زنگتون کی می خوره؟
ـ نمی دونم.یکی دو ساعت دیگه این زنیکه ولمون می کنه.یه وخ نگی اومدم اینجا به بچه ها.
ـ ...
ـ آخه کیف زری سنقری رو زدن.بگی من گشنم بوده می گن کار منه.
ـ نمی گم.
ـ کیف تو رو هم زدن دیروز؟
ـ نزدن.دیدم که پول رو برداش.داشتم هدایت تحصیلیش رو می نوشتم.
ـ خری دیگه.پشتت بهت می گن ک.س خلی.
ـ بذا بگن خب.
ـ گشنمه.
ـ بذار از خانم مدیر اجازه بگیرم بریم یه جا نهار ردیف بخوریم.
ـ بهت اعتماد نداره.می گه سوسولی.
ـ منم بهش اعتماد ندارم.پس بی حسابیم...
ـ نمی گی به کسی؟
ـ نه.چی رو؟
ـ پریودم.نوار بهداشتی ندارم.دونه ای دویست تومن می فروشه سرایدار...اینجا کثیف شد...
ـ باشه من نگات نمی کنم.لباست رو عوض کن من برم برات بیارم.
ـ ناراحت شدی؟
ـ نه.بذار اینجا رو تمیز کنیم.می ریم بیرون نهار میخوریم.طاقت میاری؟
ـ آره.
ـ رنگت پریده ولی.دستاتم یخه.
ـ لباسام رو در بیارم که لباس ندارم دیگه.
ـ من لباس زیرت و شلوارت رو می شورم.می ذاریم جلوی بخاری زود خشک می شه...
ـ کاش مامانم بودی......
ـ کاش مرده بودم...
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
عکس سه در چهار اعلامیه ی ترحیم...
دفتر چلچراغ ـ ساعت ۱۲
توی دفتر چلچراغ پشت میز آقای خلیلی نشسته ام و ((بچه های بدشانس)) می خوانم.شرمین
نادری و سروش روحبخش بلند بلند حرف می زنند و من را از شر کنت الاف بد ترکیب قصه خلاص
می کنند.حالا چهار چشمی نگاهشان می کنم و گوش می کنم به حرفی نه چندان خوشایند،این
روزها همه جا پیچیده صدای ترک صالن اصلی تئاترشهر و حالا شرمین و سروش باز هم این صدا را
به گوشم می رسانند.صدایی که این روزها بی خیالش شده ام و فکرش را هم نمی کنم....
پارک دانشجو ساعت ۷:۳۰
دور ساختمان قدیمی می چرخم.ده بار،صدبار،اصلا هزار بار...دوربین توی دستم جا خوش کرده و من
توان ثبت هیچ لحظه ای را ندارم،این عکس برایم عکس مرگ است.عکس مرگی که مثل خوره جانم را
نیش میزند،می خورد،می میراند...تکیه می دهم به دیوار و می چکم روی زمین،چشمانم بسته و فکر
میکنم به همه ی روزهایی که گذشت....
۸ ساله ام،شبها مامان برایم ((دایی جان ناپلئون)) میخواند و من دلم ضعف می کند برای دخترکی که
قشنگ است و این پوری فشفشو که دست از سرش بر نمی دارد حرصم می دهد،این روزها مامان دختر
خانم صدایم می کند و قرار است برای اولین بار من را به دیدن یک نمایش در تئاتر شهر ببرد.
از همین نمایشهای عجیب و غریبی که از آنها سر در نمی آورم،اسمش((ساعت مکاشفه)) است و
دوست مادرم نقش عموی مرگ را بازی می کند و من می ترسم از رنگ پریده اش....
۱۴ ساله ام و تئاتر بینوایان را روی صندلیهای قرمز سالن اصلی میبینم.پارسا پیروزفر برایم مرد ایده آل
است عاشقش می شوم و شبها تا صبح زیر پتوی ماه و ستاره دارم گریه می کنم....
میان ۱۵ تا ۱۸ سالگی هر سال برای دیدن یک نمایش مذهبی به تئاتر شهر می رویم.مدرسه جانمان را
می گیرد.این ((خورشید کاروان))می شود بلای جان.با لاله و مینا روی صندلی مینشینیم و شعر نیناش
ناش میخوانیم.((خورشید کاروان)) را تحت هیچ شرایطی دوست ندارم....
۱۹ ساله ام،شب تولدم با الهه روبروی پارک دانشجو قرار داریم،تازه دانشجو شده ایم و انگار این نهایت
فرهنگی بودن است...((من از کجا عشق از کجا)) روی پرده است.گفته اند پری صابری فروغ را زیبا روایت
کرده این روزها.الهه توی گوشم زمزمه میکند:میگن دختره عین فروغه شهرزاد،فکر کن چشمات مث فروغ
باشه،جون من فک کن...
توی سالن نشسته ایم،دخترک که بعدا می فهمم اسمش نسیم ادبی است،خیلی شبیه است به
فروغ من و الهه،خرس پشمیم را که برای تولدم کادو گرفته ام محکم بغل می کنم و شانه هایم با شانه
های الهه می لرزد،صورتمان خیس می شود با بدرقه ی پیکر فروغ....
از آن روز دوست می شوم با این سالن سالخورده ی محزون،ماهی یکبار دورش می چرخم و نمایش
می بینم،صندلیهای قرمزش را می شناسم و می شود یک چیزی مثل دل،مثل غم...
((کرگدن)) را دیده ام،فرناز با فرهاد آییش مصاحبه کرده و من مصاحبه ی پیاده شده را می خوانم،زنگ
می زنم خانه اش،می گویم برای بازسازی سینما جمهوری امضا جمع می کنم،امضا می کنی؟ میدانم
که می کند،هم خودش هم مائده جانش.آرام می گوید فکری به حال ساختمان ما نمی کنی؟
....
می میرم،گیج می شوم،گریه می کنم و تمام می شوم...
حالا چهار زانو نشسته ام و به دوربینم نگاه می کنم،به دوربینی که توانایی ثبت عکس سه در چهار
اعلامیه ی ترحیم را ندارد....
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
گاهی مسیر جاده به بن بست می رسد!
چند روزی اومدم قم تا کلا هر چی از پفیوزی بلد نیسم یاد بگیرم.اونوخ بیام تهرون یاد شمام بدم.
خلاصش اینکه این شهر خون و قیام عجیب جاییه واسه اینکه یاد بگیر دیوث باشی و البته گاهی
هم همرنگ اونا شی.بنابراین بعد از گذروندن دوره ی کامل کلاسا،وختی در شکل و شمایل یک
خواهر بسیجی فرهیخته شدم،میشینم تا یکی از سربازای گمنام امام زمان صیغم کنه و میام
تهران و دهن همتون رو مورد عنایت قرار می دم.
خلاصه اینکه اینجا عجیب خوش می گذره.حرف بزنی یکی با چهره ی نورانی سبیل سککسی
میاد جلو توجیهت می کنه.منم که تشنه ی یاد گیری،حسابی داره روم تاثیر مثبت می ذاره.واسه
همین از پشت این تریبون بایس تشکر کنم که ما مث افغنانیا طالبان داریم.هیجان انگیزه خب.آدم
تمام احساسات اروتیک و غیر اروتیکش با دیدن این پفیوزا به اوج میرسه....
دیگه امری نیس.فقط اینکه امیدوارم سربازای جون به کف امام زمان هر چی آدم بی تربیته کلن
از صحنه ی روزگار محو کنن و این مریمی و آقای فلزی و زن سان و بقیه ی بی تربیت های عالم
رو به سزای عملشون برسونن که دنیا رو کفرشون ورداشت!
پ.ن:هوی یارو!ما حیوان خودمون رو از تو تشخیص می دیم.اونایی هم که نمی دونن بدونن که
لومباردوی فقید مرد.یعنی خودم کشتمش بس که گند زد این وسط.این وبلاگی هم که به دست
قرمساق دیگه ای بازسازی شده، مضر و برای سلامتی زیان آور است.
قربون شما:
شهرزاد دیروز،بسیجی جان بر کف امروز!
دوشنبه هجدهم آذر 1387
اپیزودهای خاکستری...
ساعت ۶ نشده.هنوز نخوابیده ام.مدتهاست که شبها کش می آیند و من برای تمام شدنشان جان
می کنم.کتاب می خوانم،فیلم میبینم،می نویسم و گاهی هم مثل دیوانه ها به جان خانه می افتم
و مثلا نظافت می کنم،کاری که هیچ وقت از عهده اش بر نمی آیم.شبی که گذشت هم از همان
شبهای کش آمده بود.از همان شبهایی که خیال تمام شدن نداشت.هنوز هم ندارد و من با پاهایی که
یخ کرده اند و صورتی که تب دارد و دستانی بی حس شده از سرما و گرمای توام تنم بی خود و بی
جهت فکر می کنم به آدم هایی که این روزها توی سرم مدام می چرخند...
از اول مهر توی یک مدرسه حوالی خیابان شوش مشاور شده ام،شنبه ها و چهار شنبه ها مثل تمام
مشاورهای عوضی دوره ی تحصیلم با دیسیپلین مسخره ای وارد حیاط مدرسه می شوم.اتاق مشاوره
اتاق کوچک و بی رنگ و رویی است که که بیشتر شبیه اتاق های باز جویی است تا دفتر مشاوره.هیچ
کس برای مشاوره به اتاقم پا نمی گذارد.همه را خانم مدیر عزیز با زور به اتاقم می کشاند تا من از آنها
اعتراف بگیرم.اعتراف به این که توی کیفشان آینه دارند و گاهی سی دی سروش هیچ کس هم گوش
می کنند،اعتراف به اینکه نامه ی دوست پسرشان را که احتمالا یکی از مواد فروشان خیابان هرندی
است وسط دفتر فیزیکشان جا سازی کرده اند،اعتراف به اینکه پدرشان خمار است و گاهی مجبورند
برای نجات پدر از هم دزدی کنند،اعتراف به اینکه شبها مهمان اتاق ناپدری می شوند و من باید مثل تمام
مشاورین رذل آنها را به هسته ی مشاوره ی منطقه ی ۱۲ بفرستم...
دوستم ندارند،خودم هم می دانم که دوستم ندارند،خودم هم خودم را در این لباس مسخره دوست
ندارم،اما گاهی می شود به آنها فهماند که می شود رفیق شویم،می شود آن پاکت های کوچکی که
پدرهای قرمساقشان برای پخش کردن میان دخترکان غمگین خیابان شوش تحویلشان میدهند با هم
معدوم کنیم و خانم مدیر عوضی تر از من از موضوع خبردار نشود.گاهی میشود در اتاق بازجویی من را
قفل کنیم و گریه کنیم برای روزهای تلخی که می گذرانند،برای کودکی که از برادر وسطی در شکمشان
تکان می خورد...
پ.ن:
مدتی پیش در دادگاه شهید نمی دانم چی چی تهرانپارس در طبقه ی سوم منتظر دیدن وکیل سرپرستم
نشسته بودم.طبقه ی سوم دادگاه خانواده بود و دختران هم سن و سالم برای گرفتن مهریه ای که
نمی دانم و نمی خواهم بدانم به چه کارشان می آید خود و شوهرانشان را که احتمالا آدم های گهی
هستند توی دادگاه می کشاندند.نمی دانم چرا همه فکر میکردند شوهر نداشته ام حسابی کتکم
می زند و خاله خان باجی ها برایم اشک می ریختند.نتیجه اش چیزی جز دل به هم ریختگی و سرم
نیمه شب نبود...تصمیمم قطعی است.اصولا من عرضه ی وکیل شدن ندارم.من کتاب فروش بشوم برای
تمام دنیا بهتر است...
بی ربط:سرفه ها،تک سرفه ها خاموش میخواهم بخوابم...
شنبه شانزدهم آذر 1387
روزی که زن شدم...
امروز بیست و چهار سالم تمام می شود در حالی که مادرم اصرار دارد که تازه وارد بیست و چهارمین
سال می شوم.چه فرقی می کند؟توی تمام این بیست و چند سال چه کردم که یک سر یک سالش
چانه بزنم؟
مهم سی سالگی است.سنی که برایم مهم است،انگار تمام روزها را برای رسیدن به این سی سالگی
می گذرانم.انگار تمام زنانگیم در سی سالگی متولد می شود،تمام آنچه که به خاطرش من را زن
می گویند...
این روزها احساساتم متناقض است.برای خودم هدیه های دوست داشتنی می خرم،خودم را به قهوه
دعوت می کنم و پشت میز کافه ی محبوبم کتاب می خوانم،با کافه دار که رفیق چند ساله ام شده گپ
می زنم،موسیقی گوش می دهیم و می خندیم به روزهایی که رفتند،به اولین مویی که روی شقیقه ی
راستش سفید شده و به منی که شیشه ی عینکم از فرط خواندن دیوانه وار ضخیم تر میشود...
در آستانه ی ۲۵ سالگی احساس جدیدی را تجربه می کنم.حسی به انسانی دوست داشتنی که این
روزها کنارم است و گاهی بودنش دوست داشتنی می شود،آنقدر که قهقهه می زنم به فکر بچه گانه ای
که گاهی مانند شهابی از بالای سرم فرار می کند...
من بزرگ می شوم.دیگر کمتر با چشمان بسته میان خیابان راه میروم،دیگر کمتر میان خیابان چهار زانو
منتظر رفیقم مینشینم.در عوض این روزها آرامترم،ته دلم با خودم می سازم،رفیق می شوم و از روسری
رنگی نمی هراسم.این روزها یک زنم.زنی در انتظار روزهای سی سالگی....
پ.ن:ستاره های عزیر،ستاره های مقوای عزیز...
بی ربط: کسی از لومباردو جانم خبر دارد؟
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
روزهای بی پناهی
گاهی دلم ضعف می رود برای نوشتن.برای اینکه خودم را بنویسم.اینکه این احساساتی که خیلی
وقت است بهشان فکر نمی کنم را بریزم روی صفحه و بعدش مثل منگ ها نگاه کنم.
گاهی درد دارم.نه جسمی ها نه!از آن بی درمان هایی که لهت کرده،از همان هایی که زده توی خال
و طرف نگاهت می کند و با خنده ی ملیح می گوید:((عزیزم ناراحت که نشدی؟نخواستم ناراحتت کنم))
اما تو ناراحتی،یک چیزی این وسط گلویت را فشار میدهد،یک چیزی توی دستانت فرو می رود و تو درد
این فشار را حس میکنی و دندانهای قفل شده ات روی هم ساییده می شوند...
گاهی درد را باید حمل کرد.حملش به تو ابهت میدهد.این که فقط خودت صاحب این درد بی پدر باشی
خوب است.اما...
اما گاهی بی پناهی!گاهی میروی برای کارهای خرانه دلیل و منطق خرانه جمع آوری می کنی و نشان
جماعت میدهی که ببینید!این درد صاحب مرده اینجا چسبیده،نگاهش کنید ونخندید!هوی پدر سگ!نخند
نخند که درد می کشم....
بعد هی دور خودت می چرخی.برنج خام را زیر دندانهایت له می کنی،سیگار می کشی مثل خر، فحش
بد می دهی به راننده ی بی حواس که گند می زند به مانتوی عهد بوقت،موهایت را طلایی می کنی و
می خندی به قیافه ی آنتیکی که درست کردی برای خودت...
بعد راه می افتی وسط خیابان،با همان موهای طلایی و صورت رنگ پریده ی بی بزک.ماشین ها برایت
صف می کشند،بوق می زنند،سوت می کشند،جناب موتور سوار نگاهت می کند و دلش غش می رود،
حاج خانم دخترش را می کشد کنار که مبادا حرفهای رکیک راننده ی پرادو چشم و گوش دخترش را باز
کند و تو هم بی خیال این وضع خنده داری که مسببش هستی گوشه ی خیابان صبر میکنی تا رفیقت
از راه برسد و دستهایش را بگیری و بی خیال راه بروی و شعر بخوانی...
رفیقت می رسد.بهت زده نگاهت می کند.نگاهش میکنی،می خندد،میخندی.تلش را از سرش در
می آورد و می گذارد روی موهای پف کرده ات،مقنعه ات را میدهد جلو و گونه ات را می بوسد،دلت
میخواهد همانجا وسط خیابان چهار زانو بنشینی و های های گریه کنی...دستت را می گیرد و شعر
می خواند.روی اولین پله کز میکنید،رفیقت کبریتش را در می آورد و جلوی چشمان بی روحت روشن
می کند...
ـ چی میبینی؟
ـ هیچی!
ـ زنیکه چشای کورت رو وا کن
ـ ول کن الهه..بوقلمون سوخته میبینم
ـ خاک بر سرت!من میبینم داری خودت خودت رو نابود میکنی...
و من مدت هاست که هیچ چیزی برای دیدن ندارم...
بلند می شوی،دستت را می گیرد و بلند می شود،پشتش را می تکاند و یک اردنگی هم حواله ات
می کند،لبوی داغ میخرید و سر تکه ی آخرش دعوا میکنید،پیرمرد لبو فروش نگاهتان می کند به جیب
خودش مهمانتان میکند...
دلت خوش میشود.توی سکوت راه میروید،نگاه هم نمی کنید به آدم های عجولی که میدوند برای آدم
شدن...
ـ شنبه مهمون دارم...
ـ بیام کمک؟
ـ خودتو جمع کن بزرگترین کمکه...
ـ ...
ـ نمی خوای ما رو پا گشا کنی کلا؟
ـ نه
ـ خاک بر سرت.خبرت پاشو بیا خونم خب.
ـ هوم.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی باشه.
ـ کی؟
ـ حالا بذار مهمونات برن...
ـ شهرزاد...
ـ بگو....
ـ خوبی؟
ـ نه!
ـ آها.نگران بودم...رنگ مو بخرم برات؟قشنگ معلومه چه کاره ای!
ـ بخر...
ـ چه رنگی؟
ـ سیاه!
ـ نه!رنگ موهای خودم!نسکافه ای.
ـ رنگ موهای خودت.نسکافه ای...
ـ دوستیم؟
ـ آره.
ـ همیشه؟
ـ همیشه...
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
بدون شرح
اسید می پاشند توی صورتت،به دخترت تجاوز می کنند و بعد به جرم دفاع از او مختصری اعدامت
می کنند،توی تاکسی اگر با زره آهنین نتمرگی که مسافر کنار دستت همچین حسابی تلافی
بی مهری های همسر و نشمه اش را در می آورد،با یک جنتلمنی مصاحبه می کنی ۱ ساعت بعد
اس ام اس می دهد اساسی حال کرده ترتیبت را بدهد،آ.آ که نقاش معروفی است و همچین خوش
تیپ و موجه است حسابی هنرجوهای خانم را مورد عنایت قرار می دهد و شرح خاطرات سکسی
آنها را می توانید در پاتوق های هنری بشنوید،پارک دانشجو محل تجمع دوستان همجنس باز و
فلان کاره است و سال پیش یک الاغی در کشور دورافتاده ای به نام آمریکا اعلام کرد که اگر در مریخ
ولی فقیه پیدا کردید در ایران هم هجنس گرا پیدا میکنیدو من اندیشه کنان به این می اندیشم که
پایین تنه عجب عضو مهمی است در جمهوری پر برکت اسلامی و آقای احمدی نژاد کلا آدم خوبی است
و اگر به او رای ندهیم که مرتد ملی و فطری و مستکبریم و اگر بیشتر از این هم ادامه بدهم آقای شیرازی
که مدیریت محترم بلاگفا محسوب می شود ونقش صاحب خانه ی ما را ایفا می کند،وبلاگ این حقیر
راه گم کرده را مورد عنایت قرار میدهد.پس زیاده عرضی نیست!
شب بخیر!
جمعه هشتم آذر 1387
زود برگرد...
کتابفروشی سالها مغازه ای کوچک داشت.مغازه ای جمع و جور با کتابهای خطی و قدیمی.روی
شیشه ی مغازه با خطی خوش نوشته بودند:((کتابفروشی فخریان)).
کتابفروشی فخریان همیشه برایم اسرار آمیز بود.هم صاحبش با آن نگاه نافذ و پریشان،هم کتاب های
کاهی قدیمی و صدای سازی که همه ی خیابان را پر میکرد....
آن موقع دوازده سالم بود.مادرم به کتابهای قدیمیش چوب حراج زده بود.خانه پر بود از کتاب های وقت
دیوانگی مادر.یک بعداز ظهر جمعه با صاحب همان کتابفروشی که ۵-۲۴ ساله بود به خانه آمد و مرد که
بعد ها فهمیدم اسمش ابوالفضل فخریان است کتابهای مادرم را با خودش برد.صورتش وقت بردن کتاب
ها یادم نمی رود،چشمهایش عجیب برق میزدند و با حسی قشنگ کتابها را بو می کشید.وقت رفتن
متوجه نگاه مشتاقم شد.صورت تیره اش روبرویم متوقف ماند و خندید.همانجا عاشقش شدم!آرام با
آن صدای خش دار گفت:خانم جوان!من خطاطی می کنم،ساز هم می زنم.تو هم که مادرت حسابی
اهل دل است،گاهی به کتابفروشیم بیا...
ذوق کردم،خندیدم و دلم ریخت.دوست داشتم ابوالفضل فخریان را با آن موهای درهم و صورت خسته...
یک روز نزدیک تولد دوستم زهرا به مغازه اش رفتم،صدای سنتورش تمام خیابان را پر کرده بود،آوازی را
زمزمه می کرد که بعدها فهمیدم یک تصنیف قدیمی از بنان است.ساعت ها گوشه ی مغازه نگاهش
کردم،ساعتها حرکت انگشتانش را روی سنتور نگاه کردم و عاشق شدم.بعدها جایم همانجا ثابت شد،
کنار دف قدیمی پشت دستگاه صحافی آقای فخریان...
فخریان آن موقع ها سن الان من را داشت،۱۷ سالگی ازدواج کرده بود و بچه هم داشت.حسودی ام
می شد به زنی که کنارش بود و هیچ ربطی به او نداشت،حسودی می کردم به سه تارش،تنبورش و
فلوتی که گوشه ی مغازه خاک می خورد.وقتی که خط می نوشت برایم آواز میخواند و من هم آرام آرام
آموخته هایم را روی سنتور قدیمی امتحان می کردم...
می گفت تو شهرزاد قصه گویی هستی که هنوز بلد نیست قصه بگوید،شهرزاد قصه ی ما هنوز خام
است و حرصم میدهد.دعوایم می کرد وقت خواندن کتابهای بی مایه،فحشم میداد وقت اضافه گویی،قهر
می کرد وقت سئوال بی جا...
من در مغازه ی فخریان بزرگ شدم،با سواد شدم کنار مردی که سواد آکادمیک نداشت،می گفت تا سوم
راهنمایی بیشتر درس نخوانده.آن موقع ۱۸ سالم بود.تازه دانشگاه قبول شده بودم،آرام نگاهش کردم،
روی کاغذ سیاه مشقش با خط کج و کوله ام نوشتم:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد....
نگاهم کرد و با نگاهش گفت برو....رفتم.شش ماه رفتم،شش ماه مسیرم عوض شد،شش ماه از صدای
آوازش فرار کردم،شش ماه شعرهای پخته اش را برای خودم تکرار کردم و دلم را آرام کردم،بعد از شش
ماه خودش صدایم کرد...
هوا سرد بود،شالم را دور سرم پیچانده بودم و تسبیح بنفشم توی دستانم می چرخید،بی حال و سرما
خورده سنگفرشهای خیابان را می شمردم که صدایش خشکم کرد....
ـ شهرزاد آن وقتها مهربانتر بود با کتابفروش عهد بوق...
رویم را برگرداندم،دختر کوچکش توی بغلش خوابیده بود و محاسن بلندش سفید سفید شده بود،گریه
کردم،گریه کرد...رفتیم توی مغازه،برایم مرغ سحر خواند،برایم از هاتف اصفهانی خواند و من بی صدا
اشک ریختم.وقت رفتن شاخه گلی به او دادم که تا همین دیروز وقت خداحافظی گوشه ی ساعت
پاندولی اش جا خوش کرده بود...
گفته بود که باید به زادگاهش مشهد برگردد،گفته بود که امام رضا خیلی وقت است صدایش می کند،
گفته بودم که آرزو دارم جاده ها خراب شوند و مشهد بشود رویا..گفته بودم...
دیروز وقت رفتن برایم کلی خط نوشت،گفتم میگذارم کنار همه ی نوشته هایش که پر است توی اتاقم،
گفتم منتظرم برگردد و با هم دعوا کنیم،بخندیم و قهر کنیم...
وقت رفتن،میان بغض شکسته و هق هقی که امان هر دویمان را بریده بود گفت:عاشقت بودم...
ـ نیستی؟
ـ هنوز هم هستم خانم قصه گو...
ـ پیر شدی استاد...
ـ بزرگ شدی قصه گو...
ـ عاشقت بودم...
ـ نیستی؟
ـ گل گوشه ی ساعت رو با خودت می بری ابوالفضل؟
ـ نبرم؟
ـ ببر...
ـ نگفتی؟
ـ چی؟
ـ شاید یک روز اومدم دنبالت خانم قصه گو...
ـ نیا ابوالفضل!من منتظرت نیستم...
ـ هیچی نمی خوای بدی به من؟
ـ تو چی؟
ـ من؟
ـ ...
ـ من روحم رو خیلی وقته یادگاری دادم به تو قصه گو...
ـ چرا گریه میکی؟
ـ ۳۸ سالم شد و تو در آستانه ی ۲۵ سالگی هستی...
ـ من عاشقت بودم...
ـ نیستی؟
ـ زود برگرد ابوالفضل....
